تبلیغات
جهنم سرد... - بعد از مدتها

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

بعد از مدتها

گاهی باید بنویسم. امروز از آن روزهاست. جواب که نه ؛ چون جوابی از من نخواست. شاید در امتداد یک نوشته باشه. شاید نوشته ای که خواندم بر آنم کرد که فریاد کنم. نمی دونم. شاید اصلا منتشرش نکنم و شاید بعد از ینکه دوباره خوندمش از روی دنیای مجازی حذفش کنم. نمی دونم. فعلا هیچ نمی دونم.

از عصر جمعه متنفرم. هوای دلگیر و ابری؛ گاهی نم نم بارون. صدای موج دریا، حمله به موج شکنا. ضرب آهنگی ترسناک. خیابونای خلوت و خیس. گه گاهی صدای عبور چرخ ماشین ؛افتادنش توی چالهء آب. مردمی ساکن و ساکت. کلاههای پشمی بر سر. سر؟ کشیده شده تا روی گوش. چتر در دست.اما نم نم بارون روی صورت. دقیقه ها گویا از مدوبن* بالا می روند. کند و آهسته. و من تنهام. توی تراس نشسته ام. زیر سیگاری مملو از تن لهیده سیگارها. چشم دوخته ام به کوه که ابرسیاه آن را در بر گرفته. نمی خواهم بر آنچه بر من گذشته فکر کنم که گذشته مرا له می کند مثل ته سیگارهای زیر سیگاری. اما گذشته از فکر پریشانم می گذرد همچون باد بر دریا. متلاطمم می کند چون دریا. جسم نحیفم را بر سنگ می کوبد چون دریا. ساحل نیست. هر چه هست سنگ های غول پیکر. ساحل داغ نیست. خاطرات نمی کِشد مرا به ساحل نرم و داغ. می کوبد بر سنگ.نمی خواهم برآنچه برمن گذشته فکر کنم. اما این گذشته دست بر نمی دارد. دست بر نمی دارد از گذشتن بر افکارم.می خواهم گم شوم در میان دانیال*. می خواهم در میان دانیال فریاد کنم.فریاد کنم و بگویم من، من زادهء دردم. درد با من زاده نشد. من با درد زاده شدم. فرق ست میان زاده شدن او با من یا من با او. نگاه می کنم بر زیرسیگاریهای پر از سیگار ؛در میان انبوده تن های لهیده؛ چشمک می زند تن لهیده ای که قرمز پوشیده. قرمز گشته از لبان سرخش. دود را بیرون می دادو می گفت انتقام خواهم گرفت از تمامی خدایان، خدایان بی درد. خدایان پر از شهوت. خدایان بی خرد. رفت. فریاد کردم. من نه خدایم ، نه بی درد.من زادهء دردم. من نه خدایم. نه پر از شهوت. من پرم از خواستن. من نه خدایم. نه بی خرد، من از خرد به بی خردی رسیده ام. بمان. نماند. رفت. به همان آهستگی که آمد. به همان آهستگی که سیگار بر لب گذاشت. به همان اهستگی که اتش زد بر تن بی جان سیگار. به همان آهستگی که کام گرفت از لبان بی احساس سیگار. به همان سادگی که دود گرم و سیاه را به ریه هایش فرو داد. به همان سادگی که سیگارش را همان که تن پوش قرمزش از لبان سرخ فامش بود را له کرد در میان انبوه تن های له شده سیگارها. به همان سادگی انتقام گرفت. له کرد و رفت.

به ساعت نگاه می کنم. کند می گذرد. فکر می کنم و می اندیشم شاید، شاید این روزگار نیز سپری گردد. و گذشته ای شود که نمی خواهم از فکرم گذر کند. و باز هم با خود می گویم. این نیز بگذرد. بگذرد و من هیچ وقت از هیچ کس و در هیچ زمانی انتقام نخواهم گرفت. چرا که معتقدم و باور دارم  که من با درد زاده شدم. درد. درد. درد.

*مدوبن: اسم یه کوهِ ؛ شمال ایران در منطقه چالوس. خاطرات بسیار دارم از صعود به مدوبن

*دانیال: اسم یه جنگله: شمال ایران در منطقه متل قو (سلمانشهر امروزی) انتهای دریا گوشه. تمام زندگی من پر است از دانیال. از خاطرات دانیال. از عربده های میان جنگل. از عقده گشائی ها. از گریه ها. از خنده ها. از عشق بازیها. دانیال برای من تمام زندگیست.

- این متن نه نامهء عاشقانه است، نه یک شکواییه، نه به تن کسی می چسبد نه دوخته شده اندام کسیست. تنها یک متن. یک متن باعث شد از خود بگویم از اینکه درد با آدمی زاده نمی شود. آدمی با درد زاده می شود.

- دوست نازنینم اون پنج خط ارسال خواهد شد. البته شاید پنج صفحه. باید مقداری اضافه شود. مقداری سانسور. درگیر خودسانسوری هستیم. کاریش نمی شه کرد.



[ سه شنبه 1388/08/26 - 14:09 ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]