تبلیغات
جهنم سرد... - «...» قسمت بیست و یکم

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

«...» قسمت بیست و یکم

1.       برخی از دوستان ناراحت شدن چرا در خصوص اسمهای پیشنهادیشون نظری ندادم. اول اینکه وقتی اسمها توی کامنت نوشته می شه دیگه احتیاج به بازگو کردنشون نیست. و دوست داشتم بقیه هم نظر بدن . اما حالا اگر نظر من رو بخواین. اسمی که من رو جذب بکنه ندیدم. یه جورائی انگار به داستان من نمی خوره. اما....اما یه دوست غریبه که مطمئنم غریبه نیست چون خصوصی ترین آدرس ایمیل من رو داشته ایمیلی زده و دو اسم پیشنهاد داده اسم اول رو من دوست داشتم. و دارم روش فکر می کنم احتمالا از پست بعدی داستان بی نام من با این اسم آپلود خواهد شد. 1. دگردیسی 2. پروانه خواهم شد. اگر نظر بدین در مورد این دو اسم خوشحالم می کنید.

2.       به انتها نزدیک می شم. اما واقعا نمی دونم این شوک رو که خواننده هام انتظار دارن می تونم برآورده کنم؟ اینطوری شد که این پست به بعد کمی ذهن و فکرم رو مشغول کرده. و شرایط رو برای من به عنوان نویسنده خطرناک.

طوفان به سمت در براه افتاد. پویان توی چهارچوب در ایستاده بود و به رویا خیره شده بود. وقتی طوفان از کنار پویان رد می شد. به سرعت مچ دست طوفان رو توی دستش گرفت و آروم گفت :« داوری کار ما آدما نیست پسر. » انگار طوفان آروم بود. بدون اینکه به پدر نگاهی بکنه گفت :« یه زمانی حرفای فیلسوفانت به وجدم میاورد. مثل اون روز که در گوشم گفتی گاهی عشق پرسرو صدا میاد، بی سرو صدا می ره.گاهی بی سرو صدا میاد پر سرو صدا می ره. مهم صداش نیست. موندنشه. اما حالا فکر می کنم تمام این سرو صدائی که تو خونه آروم ماست به خاطر اون عشقه، اما نمی فهمم داره میاد یا داره می ره.» پویان همچنان به رویا خیره بود. رویا به بیرون از خونه. نفس عمیقی کشید و گفت :« اشتباه کردی پسر. این سر و صدا بخاطر رفتن یا آمدن عشق نیست. این سر و صدا بخاطر موندنشه.» باران مات و مبهوت به پدر خیره شد. رویا نگاهش رو از دور دستها برداشت و آروم به سمت پویان برگشت. طوفان سرش رو برگردوند و به چهره پدر خیره شد. پویان ادامه داد : « سی ساله که مونده. حالا داره اذیت می کنه. همرو.» رویا اشکهاش رو پاک کرد. نمی خواست پویان اشکاش رو ببینه. از احساس ضعف متنفر بود. به سمت پویان راه افتاد. باران از ترس از جاش بلند شد. رویا جلوی پویان ایستاد و تو چشمای پویان ذل زد و گفت :« من کجای این عشق کهنه بودم؟پویان عصبی به نظر می آمد مچ دست طوفان رو ول کرد و از کنار رویا به سرعت رد شد. دوست نداشت صداش بلند بشه اما انگار دست خودش نبود گاهی صداش بالا می رفت : با عصبانیت شروع کرد به حرف زدن:« بی انصافین. همتون بی انصافین. چی کم گذاشتم؟ کجا باید می بودم که نبودم؟ با خنده هاتون مسرور شدم. با غصه هاتون شکستم. روح و جسم و نفسم شما بودین. نبودین؟ اونموقع که نفسم به شماره افتاد و اشکاتون رو دیدم فقط ازتون شنیدم که تکیه گاهتونم و ترس شما اینه که این تکیه گاه دیگه نباشه. این سوال رو من باید بپرسم. من کجای زندگی شما بودم. تک تک شما. کجاش بودم.» همینطور که حرف می زد توی اتاق قدم می زد. رفت پشت رویا و در گوش رویا بلند گفت :« تو بگو کجا؟» سکوت برقرار شد. پویان با تومانینه حرکت همشون رو زیر نظر داشت. اما همه ساکت بودن و حرف نمی زدن. حتی به پدر نگاه نمی کردن. پویان اشکش رو پاک کرد. آروم گفت :« حالا  من خیانت کارم. پسرم  ، زندگیم ، جوونیم باید تو روم وایسه و بگه زنباره.....دخترم وجودم. نفسم باید مستاصل بشه و درگیر رفتار پدر، سرک کشدن توی رفتارش. و...................... همسرم، تمام هستیم کسی که هرگز براش کوتاهی نکردم باید.............» ساکت شد. کسی حرف نمی زد.

همینطور که به سمت در خروجی می رفت زیر لب گفت :« حتی حاضر نشدین داستانم رو گوش بدین. اما من همیشه گوش دادم.»



[ یکشنبه 1390/03/1 - 17:05 ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]