تبلیغات
جهنم سرد... - «...» قسمت بیستم

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

«...» قسمت بیستم

مهمان داشتم. همیشه دیدن انسانهای بزرگ شوق و شور وصف نشدنی در من ایجاد می کرد. اینبار هم چنین بودم. کسی که همواره قلمش را تحسین کرده ام. کسی که جسارتش را، شهامتش را ستوده ام. وهماهنگونه بود که همیشه در تصوراتم می شناختم.زمان کوتاه بود اما مفید.مفید برای درک سیال ذهنش. افکارش، آمالش و دیدگاههایش. و فقط حسرتی می ماند حسرتی و آهی. چنین افرادی با چنین قلمی متهمند و چونان افرادی با چونان قلمی محبوب. تا بوده همین بوده. و این بانو نیز از این قضیه مستثنی نیست. شکر می کنم .در تمام زندگیم شکر کرده ام که اگر خیلی چیزها را نداشتم یا بدست نیاوردم یا از از دست داده ام جایش دوستان بزرگی داشتم و این موهبتی ست بزرگ. آرمان نازنین، مرد بی لب محبوب، مسخ عزیز، ملکه آتش مهربان ، سیذارتا سوگماد دوست داشتنی و این اواخر لیلی نازنین. محدود اما کافی. و از هر یک چیزی آموختم. آموخته هائی بسیار ارزشمند واین مرا مدیون می کند به دوستانم.

 و در پایان از مریم عزیزم تشکر می کنم. به خاطر مهربانیش و همراهیش. چون فکر نمی کنم و بعید بدانم همسری حاضر شود کاری را که او در حق من کرد در حق شوهرانشان انجام دهند و این نهایت اعتمادیست که او به من و دوستانم دارد.

باران همچنان با تعجب به پدر نگاه می کرد. احساس می کرد پدر تنها شده و نیاز داره به کسی که حرفاش رو بشنوه. چقدر براش عجیب بود وضعیت پدر. پدری که بارها از دست نزدیکانش عصبانی بود اما ایستاده بود، حرفاشون رو گوش کرده بود و تمام تلاشش رو کرده بود که دردهاشون رو کاهش بده نه اینکه دردی باشه روی دردهاشون. اما حالا تنها بود. کسی حاضر نبود کاری که در حق همه کرده بود رو انجام بده. احساس کرد چشمای پدر پر از آبه. انعکاس نور تلویزیون توی چشمای پدر معلوم بود. آرام گفت :« از چی معذرت بخواد بابا؟» پویان فقط دماغش رو بالا کشید.همچنان به تلویزیون خیره بود. باران از جای خودش بلند شد و آرام به سمت اتاقش رفت. بسیار آرام بود. منتظر بود پدر دوباره شروع به حرف زدن بکنه تا برگرده و به حرفاش گوش بده. اما ساکت بود. وقتی از جلوی اتاق مادر رد می شد. حس کنجکاوی باعث شد به آرامی در رو باز کنه. از لای در نگاه کرد. اتاق تاریک بود. چیزی دیده نمی شد. وقتی خواست در رو ببنده رویا گفت :« بابات خوبه؟» باران دوباره در رو باز کرد و وارد اتاق شد. بدون صدا در رو بست و با احتیاط به سمت تخت رفت. تازه متوجه شد که مادر روی تخت نشسته. در حالیکه از دستاش کمک می کرد تا مسیر رو پیدا کنه روی تخت نشست و به آرامی خودش رو به رویا نزدیک کرد. هر دو ساکت بودن. چند لحطه ای در سکوت و تاریکی گذشت. رویا دوباره پرسید :« بابات خوبه؟» باران آه خفیفی کشید و گفت :« تا خوب رو چی تعریف کنیم.» دوباره سکوت حکمفرما شد. به یکباره بغض رویا ترکید. باران نمی دونست باید چیکار کنه  و رویا به آرامی گریه می کرد. باران به آرامی دستش رو روی شونه مادر گذاشت و گفت : باید به حرف بابا گوش می دادی. اگه من نمی خواستم بشنوم فقط به خاطر این بود که تو و بابا تنها باشین و با هم حرف بزنین. اما گوش نکردی مامان.» رویا با گریه گفت : « حرفی هم می مونه؟ همه چیز رو گفت و من شنیدم. من دیدم و خوندم. از لرزش دستاش ، از چشمهای خیسش، از صدای گرفتش.» از جاش بلند شد و گفت :« باید تنهاش بذارم. باید برم» باران به سرعت از جاش پرید و گفت :« عجله نکن مامان».

پویان زد پشت دست طوفان و گفت :« عادت رو با عشق اشتباه نگیر پسر. عشق از بین نمی ره اما عادت چرا. اگر به کسی ، چیزی عادت کردی ممکنه یه عادت دیگه جایگزینش بشه اما عشق نه. عشق جایگزین نداره.حواست باشه.» باران خندید و گفت :« اما بعضی عادتا جایگزین نداره؟ مثل اعتیاد می مونه نمی شه ترکش کرد. من که عمرا نمی تون سیگار رو ترک کنم.»  رو به طوفان کرد وادامه داد :« تو می تونی؟» رویا پرید وسط حرفشون و گفت :« نشد یه بار بشینیم حرف بزنیم شما اسم این لعنتی رو نیارین. خیلی خوشم میاد.» باران در حالیکه خودش رو لوس می کرد خودش رو روی رویا ولو کرد و گفت :« یه پیشنهاد خوب. بیا تو هم سیگاری شو» رویا باران رو از توی بغلش هل داد و گفت :« همینم مونده. در ضمن بابات مگه ترک نکرد. اینم از عادت یا به قول تو  اعتیاد.» باران انگشت اشارش رو بالا آورد و گفت :« آفرین» رو به پدر برگشت و اینبار برای پدر شروع کرد به عشوه اومدن و گفت :« بابا، عاشق سیگار بودی یا بهش عادت داشتی؟» پویان فقط خندید.

رویا به سمت باران برگشت و گفت :« عادت بودم، شکستم.» و خودش رو توی بغل باران رها کرد. آرام گریه می کرد. در اتاق باز شد و به سرعت چراغ روشن شد. طوفان توی چهارچوب در ایستاده بود. رویا به سرعت اشکش رو پاک کرد. طوفان به سمتشون رفت و گفت :« آدمی که یه عمر بهت خیانت کرده ارزش داره که به خاطرش گریه کنی؟» رویا به سرعت و با تمام توانش زد تو گوش طوفان. صدای ضربه در فضای ساکت و سنگین خونه پیچید. رویا که نمی تونست خودسش رو کنترل کنه داد زد :« هرگز اجازه نداری به پدرت توهین کنی، هرگز.» پویان به سرعت خودش رو به اتاق رسوند. رویا لب پنجره ایستاده بود. باران روی تخت نشسته بود و صورتش رو میان دستاش گرفته بود. طوفان در حالیکه صورتش رو با دستش می مالوند سعی می کرد از جیبش پاکت سیگار رو در بیاره. پویان به سختی نفس می کشید.



[ دوشنبه 1390/02/26 - 17:07 ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]