تبلیغات
جهنم سرد... - «...» قسمت نوزدهم

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

«...» قسمت نوزدهم

هر وقت تصمیم می گیرم که بنویسم یه داستانی پیش میاد که نوشتن رو عقب میندازه. این بار ماموریت. اما از حق نگذرم ماموریت خوبی بود. خصوصا اینکه همسفر، مدیرعامل شرکت بود و من تازه شناختمش که چقدر باحال و توپه. اما مسئله مهمتر از باحال بودن و توپ بودن آقای مدیر عامل این بود که فهمیدم اونهائی که رویاهاشون رو گم کردن فقط جزو طبقات متوسط و پائین جامعه نیستن. اونهائی که دستشون به دهنشونم می رسه و حداقل 150 خانواده هم از قبال اونها زندگی رو می گذرونن رویاهاشون رو گم می کنن و چقدر آقای مدیر عامل زیبا و تاثیرگذار از رویاهای گم شدش صحبت کرد. چقدر غمگین به نظر می رسید. و من امیدوارم و صمیمانه و اعماق وجودم آرزو می کنم که آقای مدیرعامل هر روز موفق تر از روز قبل باشه و بتونه فرصتی رو پیدا کنه برای دست یابی به رویاهاش.

از اینکهبانوی نویسنده دوباره شروع به نوشتن کرده بسیار خوشحالم. اگر چه پست سنگین و سیاهی بود و به شدت من رو به فکر فرو برد اما همین که می نویسه برام مهمه. امیدوارم موفق باشه . پیروز و سرفراز.

کســـــــی اسمـــــــــی واسه این داســــــــــــــتان نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فقط یه پیشنهاد؟ برف؟

 تنها نور اتاق، نور تلویزون بود که کم و زیاد می شد. پویان به صفحه تلویزیون خیره بود اما مشخصا چیزی از تصاویر نمی فهمید. با صدای آرام باران به خودش آمد. « بابا هنوز بیداری.» پویان روی مبل جا به جا شد. آروم سرش رو تکون داد. با دست به کنار خودش اشاره کرد. باران آرام به سمت پدر راه افتاد و کنارش نشست. پویان به تلویزیون نگاه می کرد و باران به چهره پدر. به نظرش می آمد که پدر پیر تر شده. آرام گفت :« ببخش بابا، نباید اینقدر گیر می دادم که..............» ساکت شد. خودش رو به پدر نزدیک کرد و آرام سرش را روی سینه پدر گذاشت. پویان دستش را بر روی سر باران گذاشت و آب دهنش را قورت داد و گفت : « کاش رویا می ذاشت حرفم رو بزنم. کاش می ذاشت این قصه پر غصه تموم بشه. کاش اججازه می داد...» باران حرف پدر رو قطع کرد و گفت :« بابا، اگه مامان بعد از بیست سی سال می آمد جلوت می نشست و می گفت در تمام روزها و شبهای زندگی مشترک فکرش جای دیگه بوده چیکار می کردی؟ به حرفش گوش می دادی؟ داد می زدی؟ تو گوشش می زدی؟ قهر می کردی. چیکار می کردی که مامان هم بکنه؟» پویان آروم گفت : « خوشحالم که جای مامانت نیستم.»

رویا خندید و گفت :« بعضی وقتا می گم کاش جای تو بودم. جای تو فکر می کردم. جای تو می نوشتم. جای تو عمل می کردم. اما وقتی خوب بهش فکر می کنم می بینم خوب شد جای تو نیستم چون حتما می شکستم.» پویان به شیر آب اشاره کرد و گفت:« می شه بازش کنی........ می تونی الان جای من باشی و بیای ماشین رو بشوری» همینطور که رویا به سمت شیرآب می رفت گفت : « من حودم به اندازه خودم می شورم. لباس، ظرف این یکی منو معافم کن جان پویان» شیر آب رو باز کرد و به پویان خیره شد. پویان با حوصله کف روی ماشین رو با آب می شست. پویان بدون اینکه به رویا نگاه کنه پرسید :« به چی خیره شدی؟ خوب کار نمی کنم.» رویا پوزخندی زد و گفت :« نه، دارم فکر می کنم اونقدر درگیر زندگی و بچه هاش شدیم که دیگه یه دل سیر به همدیگه نگاه نکردیم. خیلی وقته حرفامون شده قسط رو چیکار کردی؟ قبض رو پرداخت کردی؟ طوفان سیگار می کشه ها. نگران رابطه باران و متینما.» پویان شلنگ آب رو روی زمین انداخت به طرف شیر آب رفت و اون رو بست. کنار رویا روی پله ها نست و گفت :« خب؟ دیدی که قسطا و قبضا پرداخت شد. طوفان هم سیگارش رو ترک نکرد. باران هم عاقل تر از این حرفاست که درست و غلط رو نفهمه. عمر می گذره رویا چه تو هی به مشکلاتش فکر کنی چه نکنی. می گذره. اما چیزی که مهمه اینه که وقتی گذشت. دیگه گذشت. هرگز بر نمی گرده. من و تو هم خیلی چیزها رو بخاطر این فکرا از دست دادیم. اما خوشحالم که در تمام سختیها و مشکلات کنارم بودی. چون اگر نبودی من هم می شکستم. منم خوشحالم که جای تو نبودم چون مطمئنا مثل تو اینقدر همراه نبودم.»

پویان گفت : « روز بعد که رفتم پیش سلطانیا. بهم گفت اون خانوم شماره شما رو خواست منم بهش دادم. من باهاش حرفم شد که چرا اینکار رو کرده. بنده خدا اونم ناراحت شد. دل تو دلم نبود. نمی دونم چی می خواستم. می خواستم زنگ بزنه یا نمی خواستم زنگ بزنه. دوست داشتم فقط یه چیز ازش بشنوم. چیزی که هیچ وقت بهم نگفت.» باران سرش رو از روی سینه پدر برداشت و توی چشمای پویان خیره شده. مشخص بود که مشتاقه تا بدونه پویان چی رو می خواد ازش بشنوه. پویان آروم گفت :« سالهاست که ممنتظرم ازم معذرت بخواد.»



[ دوشنبه 1390/01/22 - 00:47 ]
[ویرایش شده در : دوشنبه 1390/01/22 - 23:23]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]