تبلیغات
جهنم سرد... - «...» قسمت هجدهم

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

«...» قسمت هجدهم

1.       می دونم تکراریه اما باور کنید در تاخیر به وجود آمده در بروز رسانی داستان واقعا متاسفم. برخی از دوستان گفته بودن که کم آوردم و یا آخر داستان رو نمی دونم. باید بگم اشتباه فکر کردین. چون نه کم آوردم نه مشکلی با اخر داستان دارم. تا پایان هفته آینده داستان به اتمام خواهد رسید.

2.       همیشه از یه چیز وحشت داشتم اونم این بود که نوشته های من فقط با نسل خودم ارتباط برقرار کنه. متاسفانه عدم وجود انتقاد از نسل قبلی خودم این وحشت رو بیشتر می کرد. چون بازخوردی از اون نسل وجود نداشت. اما ک.م عزیز در ایام نوروز من رو امیدوار کرد به این که یک نسل عقب تر نیز نوشته های دوزخی رو می خونه و این جای بسی مباهات داره برای دوزخی که هنوز هم راه درازی رو پیش رو داره. از ایشون و لطف بسیارش صمیمانه سپاسگذارم.

3.       دوستی ایراد گرفته بود به رابطه بین پدر و فرزندان و اون رو غیر واقعی دونسته بود. نمی دونم چرا؟ اما این رابطه وجود داره و من به چشم دیده ام. گیرم که وجود نداشته باشد. این دنیای ایده آلییست که در نظر من وجود داره پس بیانش می کنم.

و اما ادامه داستان

طوفان با تعجب نگاهش می کرد. نمی تونست باور کنه. زندگی اون شبیه به پدرش بود یا پدر شبیه به او. مشتاق شده بود که داستان رو بشنوه. سرش رو تکون داد و گفت :« خب؟». پویان از جاش بلند شد و در حالیکه بی هدف راه می رفت گفت :«خب؟ خب منم همون کاری رو کردم که تو کردی. منم نمی خواستم زندگی یک نفر رو بهم بزنم و تا ابد انواع برچسب ها رو روی خودم تحمل کنم. خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو می کردم اتفاق افتاد. دیگه بی خیال کلاسها نمی شدم تا اون رو ببینم. دیگه اولین نفر نبودم توی صف سرویسهای دانشگاه تا بیاد و لبخند بزنه. اما اینجا بود. همیشه بود.» انگشت اشاره اش رو روی شقیقه اش گذاشت و فشار داد. در همین حالت در حالیکه به چشمای طوفان خیره شده بود گفت :« اون روز که از نگار گفتی. زندگیم جلوی چشمام اومد. افسوس نخوردم که اون راه رو انتخاب کردم. خوشحال شدم که تو هم مردی و همون راهی رو رفتی که سی چهل سال قبل پدرت رفت. اما منو لرزوند. خواستم بهت بگم اگه از جلوی چشمات رفته باید از تو قلبت و مهمتر از همه از توی ذهنت هم بیرونش کنی. کاری که من نکردم. من بیرونش نکردم. فرار کردم.» رویا مدام روی صندلی جا به جا می شد. و سعی می کرد به پویان نگاه نکنه. پویان آب دهنش رو قورت داد. همیشه وحشت داشتم از اینکه یه روز ببینمش. با همسرش. با فرزندش. چون از ذهنم بیرونش نکرده بودم. هر شب موقع خواب میامد توی ذهنم. بدنم می لرزید. حس می کردم دارم خیانت می کنم. به همسرم. کسی که باهاش پیمان بسته بودم که فقط در کنار او خواهم ماند. پیمان بسته بودم که با اون بمونم تا لحظه مرگم. پیمان بسته بودم که به او فکر کنم نه به هیچ کس دیگه ای. ترس از پیمان شکنی آزارم می داد.» رویا دستانش رو به سختی بهم می مالوند.پویان آرام به او نگاهی کرد. با تومانینه در حالیکه روی سخنش با رویا بود گفت :« دوست داشتم. دوستون داشتم. زندگیم رو دوست داشتم اما انگار هر کاری می کردم فقط برای فرار بود. فرار از واقعیت. فرار از یه عشق کهنه که مثل یه شراب کهنه بیشتر گیجم می کرد. انگار خودم نبودم. انگار همش بازی بود. تا اینکه اون روز پیش سلطانیا دیدمش.» باران از جاش بلند شد و گفت :« من خستم. می شه تمومش کنین؟» رویا فقط نگاه سنگینی بهش کرد. طوفان پوزخندی زد و گفت : « ای بابا ، تازه می خواد بگه فیلش یاد هندوستون افتاده. نمی شه داستان رو نیمه کاره گذاشت که؟» باران با پرخاش گفت :« می شه اینقدر تیکه نندازی. بسه واسه امشب.» پویان پرید وسط حرفش و گفت :« امشب باید همه چیز رو بگم. خسته شدم. هر کدومتون که حوصله ندارین می تونین برید بخوابید.» رویا از جاش بلند شد. باران و طوفان با تعجب نگاهی به مادر انداختن. پویان من من کنان گفت :« می ری بخوابی؟» رویا بدون کلمه ای حرف به سمت اتاق رفت. پویان داد زد:« بمون. حداقل تو بمون. بذار حرف بزنم. تو همیشه کنارم بودی. تو تمام سختیا. خواهش می کنم بمون و گوش کن.» رویا به سمت پویان برگشت و به آرمی گفت :« من بودم. اما امشب فهمیدم تو نبودی. هیچ وقت نبودی و متاسفم. واقعا متاسفم.»

رویا دستش رو روی سینه پویان گذاشت و گفت :« چرا باهام ازدواج کردی؟» پویان لبخند زد و گفت :« ناراحتی؟» در حالیکه سرش رو به شونه پویان نزدیک می کرد گفت :« هیچ وقت سوالم رو با سوال جواب نده. می خوام بدونم تو من چی بود که تصمیم گرفتی باهام ازدواج کنی. چرا من؟» پویان آهی کشید و گفت :« با هر کس دیگه ای هم ازدواج می کردم ممکن بود یه روز این سوال رو ازم بکنه؟ و من مطمئنم هیچ وقت جوابی هم براش پیدا نمی شه. هیچ دو تا آدمی توی دنیا پیدا نمی شه که هیچ نقطه مشترکی نداشته باشن. پس من می تونستم با هر کس دیگه ای هم ازدواج کنم حتی با کمترین نقاط مشترک. اما مهم نقاط مشترک نیست. مهم اینه که چقدر بشه نقاط مشترک رو زیادش کرد از هم چیز یاد گرفت و به هم چیز یاد داد. من این احساس رو داشتم که ما می تونیم نقاط مشترک زیادی رو با هم پیدا کنیم. این توانائی رو داریم که به تفاوتهای هم احترام بذاریم. این نیرو در وجودمون هست که بهم چیز یاد بدیم.» رویا خندید و گفت :« پس فقط مسئله نقطه مشترکه. علاقه و عشق تاثیری نداره. یعنی من با دختر همسایتون برات فرقی نداشتم.» پویان روی تخت جا به جا شد و پیشونی رویا رو بوسید و گفت : « دیر وقته، صبح باید برم سر کار»



[ پنجشنبه 1390/01/11 - 04:51 ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]