تبلیغات
جهنم سرد... - «...» قسمت هفدهم

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

«...» قسمت هفدهم

دستش رو دور گردن باران انداخت و گفت :« آدما بد شدن. یا می خوان که اینطور باشن. اگر دوسش داری باید بهش بگی. نباید بگی خودش باید بفهمه. اگه از کاری بدت اومد باید بهش بگی. نه اینکه تو بدترش رو انجام بدی. اگر از کسی متنفری باید بدونه. حقشه که بدونه. چون یه روزی افسوس می خوری از اینکه می تونستی بگی و نگفتی. باید کاری می کردی و نکردی. اونوقت دیگه افسوس خوردن دردی رو دوا نمی کنه. نفرتت رو ، عشقت رو احساست رو توی خودت نریز. فریاد کن. بذار عالم و آدم صدات رو بشنون. بذار اونقدر فریادت بلند باشه که اونائی هم که خودشون رو زدن به خواب، بپرن و هشیار بشن. اگر کاری رو می کنی و می دونی درسته قایمش نکن. نه از من نه از مادرت نه هیچ کس دیگه. اگر هم قایمش می کنی مطمئن باش غلطه. یا حداقل خودت به این باور نرسیدی که درسته. » باران از جاش بلند شدو دستی توی موهای پدر کشید. لبخند زد و گفت :« بابا خودت هیچوقت اینطوری بودی؟» نذاشت پدر جوابش رو بدهادامه داد :« فکر نمی کنی اینا همش شعاره؟» به سمت پنجره رفت و به بیرون اشاره کرد. گفت :« فردا وقتی مردم این شهر از خواب بیدار می شن. دوباره فیلم بازی کردنشون شروع می شه. از رئیسشون بدشون می یاد اما جلوش دولا راس می شن. به همسرشون می گن عاشقتم اما کنار یکی دیگه می خوابن. جا نماز آب می کشن و جای مهر رو پیشونیشون رو ترمیم می کنن اما تو خلوتشون کار دیگه ای می کنن. فکر می کنی تو این شهر می شه خودت باشی. قایم نکنی کاری رو که دوست داری انجام بدی؟»

طوفان عصب به نظر می آمد. از جاش بلند شد و گفت :« ته داستان رو بگو بابا. بگو حالا بعد از سی سال یاد جوونیت افتادی. بگو حالا می خوای معشوقت بدونه که سی سال پیش عاشقش بودی. دیگه آسمون ریسمون بافتن نداره.» رویا در حالیکه نگاهش رو از پویان برنمی داشت داد زد :« می ذاری پدرت حرفش رو بزنه؟» پویان سرش رو پائین انداخت. انگار جرئت نگاه کردن توی چشمای رویا رو نداشت.آه خفیفی کشید و گفت :« هیچ وقت فکر نمی کردم در جایگاه متهم بشینم و خاطراتم رو بگم .» طوفان پوزخنید زد و گفت :«پس بفرما...» وقتی نگاه پر از عصبانیت مادرش رو دید ادامه حرفش رو خورد.پویان بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت :« من  فکر می کردم از حرکات و رفتارم می فهمه که چقدر دوسش دارم. اما شوکه شدنش رو دیدم روزی که جلوش ایستادم و گفتم دوسش دارم. به حماقت خودم خندیدم. اون نفهمیده بود. یا شاید اینطور وانمود می کرد که نفهمیده. اونم خندید. نمی دونم به چی اما خندید. اما من باید بدستش می آوردم. قسم خورده بودم. دیگه کل دانشگاه می دونستن. همه منو با دست نشون می دادن. اما برام مهم نبود. من به خاطر اونا زندگی نکرده بودم. به خاطر اونها هم نمی خواستم زندگی کنم. تا اینکه یه روز....» سرش رو بلند کرد و توی چشمای طوفان خیره شد. و در حالیکه با وسواس کلمات رو ادا می کرد ادامه داد « از دوستاش شنیدم که نامزد داره.»



[ شنبه 1389/11/16 - 02:58 ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]