تبلیغات
جهنم سرد... - «...» قسمت شانزدهم

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

«...» قسمت شانزدهم

وقتی با مخالفت روبرو می شم، وقتی توهین می شنوم مطمئن می شم که کارم درسته. متاسفانه خیلی از دوستانی که همچنان به توهینهاشون ادامه می دن هنوز نفهمیدن که این یه داستانه و چون شخصیت داستان اسمش پویانه لزوما من نیستم. قاتل دست نوشته های یک قاتل هم اسمش پویان بود اما من نبودم. من تا زندم از چیزهائی می نویسم که عوام ازش فرار می کنن و من برای خواص می نویسم . آنهائی که می دانند دارند داستان می خوانند. آنها که هنوز داستان تمام نشده نویسنده ،تاکید می کنم نویسنده اش را به باد فحش و ناسزا نمی گیرند. آنها که صبر می کنند تا ببیند چه می شود و بعد منصفانه نقد می کنند.

دوست بی نام و نشانم که می شناسمت به خاطر لحن نوشته هایت اگر دوست عزیزم  لیلی بزرگوار می گوید « فقط با ادامه دادنت می تونی تو دهنی بزنی به این جماعت ِ ترسو ...» منظور این نبوده که هرکس به  همسرش خیانت نمی کند ترسوست. منظور این بوده که آنهائی که از واقعیتهای زندگی و اطرافشون فرار می کنند ترسو هستند. امیدوارم برداشتت از داستانم همانند برداشتت از کامنت بزرگواری چون لیلی نباشد.

پیش داوری و قضاوتهای احساسی و عجولانه درون ذات ایرانیها خانه کرده. پس ناراحت نمی شوم از پیش داوریها.

بدانید که ناسزاهایتان خوشحالم می کند. تازه می فهمم که دوباره زاده شدم و قلمم، افکارم و زبان نیشدارم هنوز هم می تواند مباحثه ، مجادله و مناظره به راه بیندازد. اما کاش بجای کامنتهای پنهانی می آمدید و مودبانه می نوشتید و جواب را مودبانه می شنیدید. اگرچه لحن کامنتت را به خوبی می شناسم و می دانی که احترام زیادی برایت قائلم.

فرود عزیز خوشحالم که خواننده ام هستی. باور کن. صمیمانه می گویم.

لیلی نازنین می دانی که احترام بی حد و حصری برایت قائلم. می دانی که صمیمانه از اینکه شناختمت خوشحال و مسرورم و مدیون آرمانم. هزار بار از او سپاسگذارم. شما همچون آرمان انسانهای بزرگی هستید که هرگز فراموشتان نخواهم کرد. می دانی که این حرفها نه به خاطر تعریفهای شما از نوشته هایم است که نقدهایت را هم شنیده ام. دوست  نادیده ام ؛ احترامی که برایت قائلم قابل توضیح دادن نیست. تنها می توانم بگویم سپاسگذارم.

پویان با پشت دست اشکش رو پاک کرد و با لبخند به رویا خیره شد. چشمهای رویا برق می زد با وسواس بچه را درآغوش کشید. پرستار کمک می کرد تا رویا بتونه به بچه شیر بده.در حالیکه به آهستگی پیشانیش را نواز می کرد آرام سینه اش را به دهان کودکش نزدیک کرد.پویان لبخند می زد. فکر می کرد هیچ صحنه ای توی دنیا به زیبائی شیر دادن یک مادر به فرزندش نیست. پویان به رویا نزدیک شد و لبه تخت نشست. آرام دستش را به دور رویا حلقه کرد و سرش را به سر رویا چسبوند و گفت :« دوست دارم»

با کف دو دست چند بار روی ران پایش را مالوند و گفت :« از همون روز که به دنیا اومدی قسم خوردم، تمام زندگیم رو صرفتون کنم. لحظه لحظه زندگیم رو. دیگه خاطرات تلخ گذشته به ذهنم نمی آمد چون شما رو داشتم. شما که تمام خاطرات شیرینم بودین.» ساکت شد. نگاهی به دور وبرش کرد . شاید منتظر عکس العملی از شنونده هاش بود. اما آنها هم ساکت به او خیره شده بودند. مثل آنزمان که دور هم می نشستند و پویان سعی می کرد با کلمه  کلمهء حرفاش باری رو از روی شونه هاشون برداره. همانند همان روزها می توانست اشتیاق شنیدن رو در چشمهاشون ببینه. سرش را پائین انداخت و ادامه داد:« در بد وضعیتی بودم.» ساکت شد. آب دهانش را قورت داد. شاید جملات را درون ذهن متلاطمش مرور می کرد. شاید فکر می کرد که باید بگوید یا بگذرد از درد بی پایانی که مدتی بود زندگیش را تحت تاثیر قرار داده بود. انگار عزمش رو جزم کرد. محکم گفت :« در بد وضعیتی بودم. دچار سردرگمی. با هزاران سوال در ذهن. جوون بودم و دچار دو گانگی های مفرط شده بود. از خودم خسته بودم. به هر کاری دست می زدم اشتباه بود. معنی خیلی چیزها رو نمی فهمیدم. زندگی کردن. تلاش کردن. درس خوندن. عاشق شدن. ازدواج کردن و هزاران سوال که هر روز و هر ساعت آزارم می داد.دوستانم درگیر جوونیهاشون بودن و من درگیر ذهنم. تا اینکه دیدمش. اولین روز دانشگاه. وارد کلاس شدم و دیدمش. انگار لرزیدم. به یاد دارم که لرزیدم. تمام کلاس حواسم به پشت سرم بود. حواسم به کسی بود که در کسری از ثانیه دیدمش و لبخندش از ذهنم بیرون نمی رفت. بچه بودم. خام بودم. نمی دونم اما یه جرقه بود. برای اولین بار بود که می خواستم چیزی رو بدست بیارم. و اون چیز یک آدم بود. » دوباره ساکت شد و نگاهی به طوفان انداخت. آروم گفت :« یه سیگار روشن می کنی؟»

پویان پاکت سیگار رو به طرف طوفان گرفت. طوفان با ترس گفت :« من، من سیگار نمی کشم!» پویان فقط نگاهی بهش کرد. این نگاه پدر رو خوب می شناخت. یعنی خودتی. آرام و بدون اینکه حرفی بزنه دستش به سمت پاکت سیگار رفت و یه سیگار برداشت. حالا نوبت باران بود. پاکت را به طرف باران گرفت. باران حرفی نزد . او هم آرام سیگاری برداشت. پاکت را در جیب شلوارش گذاشت و گفت : « از شما جوون تر بودم که سیگاری شدم. یواشکی می رفتم رو پشت بوم و سیگار می کشیدم. بعدش هزار تا عطر و ادکلن به خودم می زدم . به خیالم که پدر و مادرم نمی فهمن. اما می فهمیدن. همیشه پیش خودم می گفتم چطور پدر و مادرم از کارام سر درمیارن. تا اینکه پدر شدم. نباید خیلی چیزها رو ببینی یا بشنوی تا بفهمی بچت داره چیکار می کنه. راه رفتنتون. حرف زدنتون. نگاهتون لوتون می ده. شاید براتون مسخره باشه اما من همیشه تو دوران جوونیم دوست داشتم زنم سیگاری باشه؟» لبخندی زدو ادامه داد :« اما مادرتون از سیگار متنفره.» آروم گفت :« بین خودمون باشه. خیلی چیزا دوست داشتم که توی مادرتون نیست.»

طوفان سیگاری روشن کرد و به طرف پدر گرفت. پویان اونو آروم از دست طوفان گرفت و سرش را به پشتی مبل تکیه داد. پک سنگینی  زد و در حالیکه دود را به ریه هایش فرو می کرد گفت :« نمی خوای بشینی.» رویا آرام به سمت صندلی رفت و آرام روی آن نشت. پویان ادامه داد :« من هنوز هم نمی دونستم عشق چیه. اما یه چیزی بود. مطمئنم بود که من رو حتی روزهائی که کلاس نداشتم به دانشگاه می کشوند. لبخندش کفایتم می کرد. همین که نگاهش کنم و او هرگز نداند که من دوسش دارم. فکر می کردم نهایت دوست داشتن اینه که معشوقت هرگز ندونه و نفهمه.»



[ دوشنبه 1389/11/11 - 01:50 ]
[ویرایش شده در : دوشنبه 1389/11/11 - 02:17]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]