تبلیغات
جهنم سرد... - «...» قسمت پانزدهم

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

«...» قسمت پانزدهم

قبل از اینکه داستان رو ادامه بدم ذکر یک نکته ضروریه. با نوشتن پست قبلی، واکنشها به من و داستان بسیار جالب بود. کامنتها در مسنجر، ایمیل و حتی فیسبوک .... و جالب بودنش به این جهت بود که من محکوم به هرزگی شدم. آدم متاهلی که حواسش پرته. وقتی اول داستانم می نوشتم که دیگه ترسو نیستم تنها به همین جهت بود و من این روز رو پیش بینی می کردم. همون طور که وقتی دست نوشته های یک قاتل را می نوشتم به خیلی چیزها متهم شدم. اما من ترسو نیستم به این جهت که چیزهائی رو می نویسم که خیلی ها ازش فرار می کنن حتی آنهائی که مرا به هرزگی متهم کردند. آنهائی که حتی می ترسند در مخیله خودشان به چیزهائی فکر کنند که خارج از قانون، شرع و عرف است.من متهم به هرزگی می شوم چون از واقعیتهای اطرافم نمی توانم فرار کنم. و نمی خواهم فرار کنم. متهم می شوم بدین جهت که فریاد بر می آورم و دردها را صریح و بی پرده می گویم. فحش هایتان را شنیدم. کامنتهای پر لطفتان را نیز. اما این داستان ادامه خواهد داشت چون من می خواهم. پس اگر داستانم آینه ای شده در برابر خودتان و خودتان را به خودتان نمایش می دهد می توانید باز هم از خودتان فرار کنید و دیگر نخوانید. عزت زیاد.

فرود و لیلی عزیز چوبکاری می فرمائید. از لطف شما صمیمانه سپاسگذارم

«آره اون زن زندگی من رو بهم ریخته» از جاش بلند شد به سمت رویا رفت. جلوی رویا ایستاد و ادامه داد:« اون زن زندگی منو، شما رو بهم ریخته. اما اون طوری نیست که شما فکر می کنین. اون فقط منو یاد خطاهام انداخت.خطاهائی که یه عمر ازشون فرار کردم. یادم انداخت چقدر در حق اون و خودم ظلم کردم.چیزی که همیشه ازش ترسیدم. همش ازش فرار کردم. اما حالا یقه ام رو چسبیده.» به سمت طوفان برگشت. پیشونیش رو خاروند و گفت :« تموم اون چیزهائی که از اولین روز تولدتون یادتون دادم خطاهائی بود که من مرتکب شدم. نمی خواستم تو همون ورطه ای بیوفتین که من افتادم.»

پویان کنار رودخانه نگه داشت و با سر به طوفان اشاره کرد که پیاده شود. پویان از توی چمنها به سمت رودخانه می رفت و طوفان به دنبالش. وقتی به نزدیکی رودخانه رسید ایستاد و گفت :« چیزی شده پسر؟» طوفان من من کنان گفت :« نه چطور؟» پویان پوزخند معنی  داری زد و گفت :« مشکلی با نگار پیدا کردی؟»طوفان سیگاری روشن کرد و گفت :« از اولش هم مشکل بود. اشتباه کردم بابا. بی خود توی دانشگاه هم خودمو تابلو کردم. هم اونو. همیشه فکر می کردم دوسم داره. هیچوقت معنی کم محلیاش رو درک نکردم. هی می گفتم دوسم داره یا نداره؟ اما مجبورم پام رو از زندگیش بکشم بیرون.» بدون معطلی گفت :« جا زدی پسر؟» طوفان پاکت سیگار رو از توی چیبش درآورد و در حالیکه سعی می کرد به زحمت سیگار رو از توی پاکت بیرون بکشه گفت :« نه، بابا می دونی یه حس بدیه وقتی فکر می کنی که حضورت داره طرف مقابل رو دودل می کنه. تا حالا اگر با کم محلیاش، با بی اعتنائیاش جنگیدم به خاطر این بود که فکر می کردم عشوه های دخترونست. اما امروز فهمیدم نامزد داره.» پویان حرفش رو قطع کرد و گفت :« پس حرفی باقی نمی مونه.» دستش رو روی شونه های طوفان گذاشت و گفت :« سخته، اما خوشحالم که اینقدر مرد هستی که این تصمیم رو گرفتی.» دستش رو بدور کمر طوفان حلقه کرد و به سمت ماشین حرکت کرد. طوفان از اینکه به پدر تکیه کرده بود خوشحال بود. چقدر خوشحال بود از اینکه پدر در کنارشه. قوی و استوار.

اینبار به سمت باران رفت. باران صورتش رو میان دستهایش گرفته بود و روی زانوهایش خم شده بود.معلوم نبود که نمی خواهد پدر را ببیند یا پدر او را. جلوی باران ایستاد و گفت:« ترسیدم. ترسیدم برای شما همون پدری باشم که پدرم برام بود. که هرگز جرئت نکردم بهش بگم چی توی کله م می گذره. هیچوقت جرئت نکردم بگم عاشق شدم. هیچوقت نتونستم بگم که دارن از دانشگاه اخراجم می کنن. هیچوقت نتونستم بهش بگم چقدر دوست دارم بهش تکیه کنم. می خواستم دوست شما باشم نه پدرتون. هر کاری کردم که نشین مثل من. با یه دنیا حسرت. با یه دنیا خاطرات بد که همش سعی می کنین ازش فرار کنین. آره اون زن خاطرات سیاه منه. خاطرات لج بازی من با خود من. اما امشب می خوام تکلیف رو روشن کنم. امشب می خوام برای یه بار تموم اون خاطرات رو بیرون بریزم. هم خودم خلاص بشم. هم شما.» به سمت مبل برگشت. آروم روی مبل نشست. باران آرام آرام سرش را بلند کرد و به پدر نگاه انداخت. مضطرب بود. رویا همچنان ایستاده بود. ساکت و مبهوت. طوفان سیگار دیگری از توی پاکت در آورد و روشن کرد. آهی کشید و گفت :« شب قبل از ازدواجمون بود. دچار تردید شدم. نه به خاطر رویا که به خاطر خودم. ترس تمام وجودم رو گرفته بود. فکر می کردم اگر پس از سالها با خاطراتم روبرو بشم. اگر نتونم تحمل کنم رویا چی در موردم فکر می کنه. ترسیده بودم. اما نه راه پیش داشتم و نه پس. تا صبح بیدار بودم. تمام اتفاقاتی که ممکن بود بیفته از جلوی چشمام رد شد. می تونستم پای میز عقد نشینم. می تونستم ازدواج کنم و بگم هر چه باداباد. می تونستم ازدواج کنم و از خاطراتم فرار کنم. راه رفتم و سیگار کشیدم. راه رفتم و سیگار کشیدم. تا راه سوم رو انتخاب کردم. اوایل هی فکر می کردم که در سالهای اول ازدواج ممکنه باهاش برخورد کنم. اما وقتی یه هفت هشت سالی گذشت خوشحال بودم که زندگیم روال عادی داره. از اینکه تونسته بودم همسر باشم. خوشحال بودم.وقتی طوفان دنیا اومد. خواستم همون بشم که می خواستم باشم.»

در اتاق رو باز کرد و به سرعت به سمت رویا رفت. روی تخت خم شد و پیشونی رویا رو بوسید. رویا درد می کشید. با ذوق گفت :« الان میارنش. باید بهش شیر بدی.» به سمت مادرش برگشت. توی چشمای مادرش خیره شد و گفت :« نفرینت گرفت مامان. پسر شد.» مادرش با عصبانیت گفت :« گم شو.» ولبخند زد. به سمت رویا برگشت و گفت :« مامان همیشه می گفت کاش پسر بشه عین خودت. تا بفهمی من چی از دستت کشیدم.» رویا لبخند زد. در اتاق باز شد. پرستار وارد شد و در حالیکه بچه توی بغلش بود گفت :« آقا پسر اینم مامان.» اشک پویان سرازیر شد.



[ پنجشنبه 1389/11/7 - 01:46 ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]