تبلیغات
جهنم سرد... - «...» قسمت چهاردهم

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

«...» قسمت چهاردهم

دو سه شب پیش فیلمی دیدم که در زمان اکرانش خیلی سر و صدا کرده بود. هر مجله فیلمی رو که می دیدم نقدی در موردش نوشته بود. وقتی به سینمای خانگی راه پیدا کرد خریدمش تا ببینم چه فیلمی که اینقدر پر سر و صدا بوده. وقتی فیلم شروع شد. تصمیم گرفتم که در انتهای فیلم بیام از همه خواننده هام معذرت خواهی کنم و داستان رو نیمه کاره رها کنم چون دوست نداشتم متهم بشم به کپی برداری. اما وقتی فیلم تموم شد با خودم گفتم یا ذائقه فیلم دیدن ایرانی ها عوض شده که یه همچین فیلمی توی جشنواره فیلم فجر کاندید 5 سیمرغ می شه و بالاخره چند تا جایزه می گیره. یا نویسنده های ما اونقدر ترسو شدن که حرفشون رو نمی زنن.  خلاصه اینکه وقتی فیلم تموم شد در به پایان رسوندن داستان مصرتر شدم. شاید به خاط اینکه دیگه ترسو نیستم.

ساعت یازده بود اما پویان برنگشته بود. طوفان بدون هیچ هدفی کانالهای تبویزیون رو عوض می کرد. باران کتاب می خوند و رویا به در خیره بود. هیچ وقت سابقه نداشت که پویان اینقدر دیر کنه . رویا مضطرب بود از جای خودش بلند شد و شروع کردن به راه رفتن. باران زیر چسمی نگاهی به مادرش کرد. می تونست اضطراب رو از توی حرکاتش بخونه. با عصبانیت رو به طوفان کرد و گفت :« می شه اینقدر کانالا رو عوض نکنی.» طوفان بدون اینکه نگاهش رو از تلویزیون برگردونه در حالیکه توی مبل فرو رفته بود آرام گفت:« تو که داری راه می ری. تلویزیون رو هم نگاه نمی کنی.» کنترل تلویزیون رو روی مبل انداخت و از روی میز جلوش یه سیگار برداشت و روشن کرد. رویا داد زد :« بسه خفه کردی خودتو» طوفان عصبانی از جاش پرید و گفت :« چته مامان. چرا گیر می دی.» یکی رویا می گفت یکی طوفان . خونه شلوغ شده بود. باران کتابش رو بست و سرش رو توی دستاش گرفت. صداها بلند تر شده بود. رویا از اینکه چقدر از سیگار کشیدن طوفان کلافه شده می گفت. طوفان هم داد می زد و کارش رو توجیه می کرد. با صدای پویان ساکت شدن. پویان توی چهارچوب در ایستاده بود. با لحنی عصبانی گفت :« چتونه. صدای داد و بیدادتون تا توی کوچه میاد!» بدون اینکه کفشش رو در بیاره به سمت طوفان رفت و گفت :« از کی تا حالا سر مادرت داد می زنی؟»  طوفان به سمت مبل رفت و گفت :« ببین کی داره از مامان دفاع می کنه، دیشب حرفاتو شنیدم که به باران می زدی.» پویان با عصبانیت به سمتش رفت بازوش رو گرفت و اون رو به سمت خودش بر گردوند. باران به سرعت از جاش پرید و گفت :« بابا تو رو خدا.» پویان انگشت اشارش رو جلوی لبهای باران گرفت و همینطور که تو چشمای طوفان خیره شده بود گفت :« شنیدی؟ چی رو؟ تو هیچی نشنیدی. تو اونچیزائی رو شنیدی که دوست داشتی بشنوی. حتی باران هم نشنید. حتی رویا.» دستش رو چائین انداخت . به سمت باران برگشت و آروم گفت :« چتونه؟ چی می خواین از من؟ تا کی می تونم اون چیزی باشم که شماها می خواین؟» رویا نزدیک شد. دستش رو روش شونه پویان گذاشت. گفت :« بشین. تو رو خدا بشین» پویان آروم نشست و رو به جلو خم شد. آرنجش رو روی زانوش گذاشت و نفس عمیقی کشید. سکوت برقرار شد. رویا رفت توی آشپزخونه و با یه لیوان آب برگشت. بالا سر پویان ایستاد و لیوان رو به سمت پویان گرفت، پویان آروم سرش رو برگردون و در حالیکه لیوان رو از رویا می گرفت تشکر کرد. باران انگشت های دستش رو می مالوند و طوفان پک های سنگینی به سیگارش می زد.وقتی پویان آب رو خورد. لیوان رو روی زمین گذاشت. سسرش رو خاروند و روی مبل ولو شد. سرش رو به پشتی مبل تکیه داد. آروم گفت : « حق می دم. به همتون حق می دم. شما تصور دیگه ای از من داشتین. چیزی که من نبودم و به خاطر تک تک شما شدم. اما دیگه خسته شدم. خسته شدم از اینکه دیگه خودم نباشم. اما امشب می خوام حرف بزنم. یه عمر به درد و دلاتون گوش دادم. یه بار فقط یه بار به حرفم گوش کنین. بذارین خودم باشم.» ساکت شد. همه ساکت بودن. شاید منتظر بودن. رویا منتظر طغیان پویان بود. طوفان شروع کرد به حرف زدن. اما اینبار آروم بود.

-         « وقتی باران گفت تغییر کردی. بهت حق دادم. همیشه می دونستم چه زجری می کشی از این که پدری. از این که همسری. از اینکه تمام زندگیت شده گوش کردن و درد ما رو به دوش کشیدن. همیشه منتظر بودم یه روز خسته بشی. همیشه بهت غبطه خوردم که چقدر سرسختی و قوی. به باران گفتم بهت حق می دم. بهش گفتم بهت وقت بده تا یه کمی خودت باشی. اما هیچ وقت فکر نمی کردم پای یه زن دیگه در میون باشه. من اشتباه کردم. تغییر کردنت نه به خاطر به دوش کشیدن مشکلات زندگی که به خاطر یه زن دیگه ست. اما تعجب می کنم. چون تو بهمون یاد دادی اگر پیمان بستیم. پیمان نشکنیم. یادته بابا. روزی که با نگار آشنا شدم. خلوت کردیم. خلوت مردونه. بهم گفتی اگر فکر می کنه نگار اون کسیه که واقعا می خوای باید حواست به چشمات، به دلت باشه که اگر هرز رفت گند زدی به هرچی عشقه. یادته بابا چقدر برام حرف زدی. چقدر بهم گفتی مطمئن باشم و بعد کاری رو بکنم. بابا چیزی که لهم می کنه اینه که حرفائی رو زدی که خودت بهش اهمیت نمی دادی. فیلم بازی می کردی. دروغ می گفتی.»

چشماش پر از اشک شده بود. با پشت دست چشماش رو پاک کرد. انگار رویا به حرفهای طوفان اهمیت نمی داد. گویا از پویان مطمئن بود. مطمئن بود که طوفان اشتباه کرده. از روی بچگی و نادونی. طوفان آب دهنش رو قورت داد به سمت پویان خم شد و گفت :« خرابش کردی بابا. هم خودت رو هم خونه ات رو. راست می گی هیچ وقت به مامان از گل نازک تر نگفته بودم چون هیچ وقت ندیدیم صدات جلوی مامان بلند بشه. هیچ وقت جرئت نکردم سر باران داد بزنم چون تو بودی که جلوش می ایستادی. آره یادم نمیاد هیچ وقت اینجوری دور هم نشسته باشیم و حرف بزنیم. همیشه سر میز شام بودیم نزدیک به هم. تو دستای مامان رو می گرفتی تو دستات به مشکلات من و باران گوش می کردی و سعی می کردی حلش کنی. اما بابا اگه الان اینجوری شده بازم به خاطر توئه. تو باعص شدی همه ما عصبی باشیم. چون تو عصبی هستی. تو دچار عذاب وجدانی. حالا این عذاب وجدانه اومده سراغت. در عذابی چون عمری بهمون دروغ گفتی.»

پویان سرش رو از روی مبل برداشت و توی صورت طوفان خیره شد در حالیکه آرام و کلمه به کلمه حرف می زد گفت :« باز هم عجله کردی پسر. خیلی عجله کردی.»



[ چهارشنبه 1389/10/29 - 02:17 ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]