تبلیغات
جهنم سرد... - «...» قسمت سیزدهم

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

«...» قسمت سیزدهم

اگه از بد روزگار گذرتون به جهنمم افتاده توضیح چند مسئله ضروریه:

1.        ایده این داستان دوسالی می شه توی ذهنمه.اما از نگارشش وحشت داشتم. دوزخی ترسو شده بود اما حالا دیگه ترسو نیست.

2.        تولد دوباره ام رو مدیون لیلی عزیز هستم.

3.        این داستان صاحب داره و من اون رو تقدیم می کنم به م.م

4.        از اونجائی که این داستان را چاپ خواهم کرد دوست ندارم تو یه بلاگ دیگه با عنوان یه نویسنده دیگه ببینمش. پس به من و خودتون احترام بگذارید.

5.        هنوز اسمی براش انتخاب نکردم. خوشحال می شم کمک کنید.

نفس عمیقی کشید و ساکت شد. باران همچنان به جائی که پدر اشاره کرده بود نگاه می کرد. پویان جای خودش نشست. انگار آرام شده بود. یا تازه می خواست طغیان کند. آرام به سیگارش پک می زد.

باران مقنعه اش را روی سر جا به جا کرد و گفت :« بابا چرا بعضی از آدما به همسراشون خیانت می کنن؟» پویان لبخند زد و آروم گفت :« باز سوالای عجیب و غریبت شروع شد؟» باران لبخند معنا داری زد و گفت :« جالب اینجاست که هر دفعه این حرف رو می زنی اما بازم جوابم رو می دی. خب چرا؟»پویان ساکت بود. شاید فکر می کرد. گفت :« نمی دونم. شاید.........» باران پرید وسط حرفش و با عجله گفت :« بیمارن؟»پدر خندید. زیر لب گفت :« نه بابا، فقط بیماری نیست؟ بعضی وقتا طلب کرن چیزیه که با همسرشون به دست نیاوردن. اصلا نمی شه گفت که همه به یک دلیل واحد اینکار رو می کنن. اصلا ... من نمی دونم.» باران در حالیکه موذیانه به پدر نگاه می کرد پرسید :« تا حالا به مامان خیانت کردی.» پویان فقط خندید.

اونروز خندهء پدر معنیش نه بود.اما حالا شک داشت. آب دهنش را قورت داد و آرام گفت :« تا حالا....تاحالا به مامان..... خیانت کردی؟» پویان با عصبانیت از جاش بلند شد ته سیگار را با شدت به زمین کوبید و جلوی باران ایستاد. تو چشمای باران خیره شد و با فریاد گفت :« آره، هم به اون. هم به خودم.» انگشت اشاره اش را روی شقیقه اش گذاشت و سرش رو به باران نزدیک کرد آرام ادامه داد :«اینجا. اینجا بهش خیانت کردم.بودم کنارش ،اما فکرم جای دیگه ای بود. خوابیدم کنارش اما کس دیگه ای رو تجسم کردم. بوسیدمش اما طعم لبای کس دیگه ای رو چشیدم.» باران زد زیر گریه و به سمت در دوید. پویان داد زد:« کجا؟ چرا تا حرفی رو می شنوین که باب میلتون نیست در می رین. تا کی حرفم رو نزنم. وایسا.» اما باران رفته بود. پویان ایستاده بود. منتظر بود تا باران برگرده و بگه خب؟ به سمت سیگارش برگشت. از توی پاکت سیگاری برداشت و روشن کرد و آرام زیر برف رفت. برف شدت گرفته بود. پویان سرش را بلند کرد و به آسمان خیره شد. صورتش خیس بود. معلوم نبود به خاطر برفه یا داره اشک می ریزه.

پویان داشت صبحانه می خورد. رویا روبرویش نشسته بود و حرف نمی زد. زیر لب حرکات پویان رو زیر نظر داشت. باران که از اتاقش بیرون آمد بدون اینکه کلامی حرف بزنه به سمت اجاق گاز رفت و شروع کردن به ریختن چای. رویا با تعجب نگاهش می کرد. باران صندلی را از زیر میز بیون کشید و نشست. همچنان سکوت برقرار بود. نه پویان به باران نگاه می کرد و نه باران به او. رویا می خواست از این وضعیت خارج بشه. پرسید:« طوفان خوابه؟» باران شانه هایش را بالا انداخت و موهایش را پشت سرش جمع کرد. با لیوان چایش بازی می کرد. پویان که خوردن صبحانه اش تمام شده بود از جای خودش بلند شد. بدون اینکه به باران نگاه بکنه. گفت :« امشب. به بردارت هم بگو. می خوام باهاتون حرف بزنم. با تو و طوفان.» از آشپزخانه خارج شد. ایستاد. آرام به سمت رویا برگشت و گفت :« و تو.» بهسمت اتاقش رفت. بران روی چای خم شد. با شدت چای را فوت می کرد. رویا مضطرب بود. بعد از اینکه مدتی به در اتاق خیره شد به سمت باران برگشت و گفت :« دیشب چی شد.» باران نگاهش را از چای برنداشت. زیر لب گفت : « می فهمی. امشب»



[ شنبه 1389/10/25 - 03:38 ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]