تبلیغات
جهنم سرد... - «...» قسمت دوازدهم

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

«...» قسمت دوازدهم

اگه از بد روزگار گذرتون به جهنمم افتاده توضیح چند مسئله ضروریه:

1.        ایده این داستان دوسالی می شه توی ذهنمه.اما از نگارشش وحشت داشتم. دوزخی ترسو شده بود اما حالا دیگه ترسو نیست.

2.        تولد دوباره ام رو مدیون لیلی عزیز هستم.

3.        این داستان صاحب داره و من اون رو تقدیم می کنم به م.م

4.        از اونجائی که این داستان را چاپ خواهم کرد دوست ندارم تو یه بلاگ دیگه با عنوان یه نویسنده دیگه ببینمش. پس به من و خودتون احترام بگذارید.

5.        هنوز اسمی براش انتخاب نکردم. خوشحال می شم کمک کنید.

توضیحات :

1.        از تاخیرم بسیار متاسفم. بعد از سفر شمال که بسیار خوب و موثر بود. مدتی رو ماموریت و پس از آن سه هفته کلاس فشرده داشتم برای بچه های دانشگاه. وقت و انرزی بسیاری از من گرفت . اما حالا آمده ام. سرحال و قبراق.

2.        .................. متاسفم.

 

رویا بی مقدمه گفت :« چی به بابات گفتی؟ تو چیکاره ای؟ بابات فوضولی رو بهت یاد داد یا من؟ بزرگشی؟ مسئولیشی؟ هان؟ چیکاره ای؟» می لرزید. لب تخت نشسته بود و سرش رو پائین انداخته بود. با سیگار توی دستش بازی می کرد و به دود بلند شده از سیگار خیره شده بود. باران آرام گریه می کرد. مادر توی اتاق شروع کرد به راه رفتن زیر لب چیزهائی می گفت . طوفان زیر لب و آرام گفت :« معذرت می خوام» رویا با داد گفت :« معذرت؟ از من؟ اونیکه اون بالا تو سرما سه ساعته زیر برف نشسته. اون. اون کسیه که باید ازش معذرت بخوای. اگرچه فکر نمی کنم جرئت داشته باشی توی چشماش نگاه کنی. تو اول حرفتو می زنی بعد می شینی سرتو میندازی پائین و  می گی ببخشید. بسه دیگه. بزرگ شو.» بدون اینکه کلامی بگه از در اتاق بیرون رفت و در را محکم بست. باران همچنان گریه می کرد. صدای بسته شدن در توی گوش طوفان پیچید. باران از جای خودش بلند شد و آرام گفت :« می دونم نمی تونی توی چشمای بابا نگاه کنی. می رم ازش معذرت بخوام.» آرام از اتاق خارج شدن.

رویا روی مبل نشسته بود و با دیدن باران اشکش رو پاک کرد و با تجکم گفت :« کجا؟ نمی خوای بذاری راحت باشه؟ازتون تعجب می کنم. شماها....» باران بی توجه در خونه رو باز کرد و گفت :« می رم معذرت خواهی کنم.»

از پله ها که بالا می رفت. قدمهایش می لرزید از مواجهه شدن با پدر می ترسید. هرگز به پدر چنین توهین نشده بود. طوفان همیشه زود قضاوت می کرد. زمانیکه ارتباط او را با متین فهمیده بود الفاظی بدتر از آنهائی که پدر گفته بود نثارش کرده بود. اما پدر آرامش کرده بود. با او حرف زده بود. راهنمائیش کرده بود. اما حالا کسی نبود که در حمایت پدر با طوفان صحبت کنه. می دونست و مطمئن بود طوفان از حرفهائی که به پدر زده پشیمونه. اما کی می تونست آروم جلوش بشینه و بگه  برو جلوی پای بابا سجده کن و ملتمسانه بخواه که ببخشتت. در پشت بوم رو باز کرد. پدر زیر سایه بان رو به تاریکی شهر نشسته بود. برف می بارید. زیر پایش مملو بود از ته سیگار. پک سنگینی به سیگار زد و آرام گفت :« وقتی پا می ذاری توی دنیا از همون اولین ساعتهای زندگیت می شنوی نکن، بکن، بخور، نخور. یاد می گیری چه کاری زشته و چه کاری قشنگ. پدر و مادرت چیزائی که تو نظرشون بده ازت دور می کنن و چیزائی که فکر می کنن خوبه توی ذهنت فرو می کنن. دوست داری بعضی وقتا سرپا بشاشی اما بده. می خوای بعضی وقتا خودت رو بزنی به خواب تا مسواک نکنی اما اینم بده. دوست داری توی یه کوچه بن بست یواشکی دوست دخترت رو ببوسی اما این فاجعست. می خوای درس و مدرسه رو بی خیال بشی و با رفقات بری توی خیابون الافی اما نباید این کار رو بکنی. هی پیش خودت فکر می کنی کی میشه از این خونه با این قوانین سخت خارج بشم و خودم باشم. برای خودم زندگی کنم. خودم تجربه کنم. واسه مردم و نگاهشون زندگی نکنم. وقتی تصمیم می گیری ازدواج کنی و مستقل بشی. به خیالت می تونی خودت باشی. اما حالا همه چیز سخت تر می شه. تو یه آدم متاهل و متعهدی. تازه خیلی کارا رو که بدلیل جوانی انجام می دادی دیگه نباید انجام بدی چون کسی ازدواج می کنه که پخته شده باشه و اون کارا از آدم پخته بعیده. حالا خودت شدی پدر. اون چیزائی که حد و مرزایی بوده که یادت دادن حالا تو باید به بچه هات یاد بدی تا اونها هم خود بودن رو تجربه نکنن. اما من برای شما اینطور نبودم. خواستم آزاد باشین. خودتون رشته تحصیلیتون رو انتخاب کنین. خودتون شریکتون رو انتخاب کنین. من فقط راهنما بودم. بازم باید خودم نباشم تا چیزای بد ازم یاد نگیرین. اونوقته که یه روز از زندگیت خسته می شی. از خودت که نه از اونی که دیگران دوست دارن باشی خسته می شی. می خوای خودت باشی. اما یه چیزی مثل دلهره وجودت رو پر می کنه. مثل شیری می مونی که عمری تو قفس بوده و دیگه نمی تونه سلطان جنگل باشه. می ترسه پا بذاری تو جنگل. من الان این حس رو دارم. تا وقتی جون بودم کاری رو کردم که خانوادم می خواستن. ازدواج کردم اون چیزی شدم که همسرم می خواست و وقتی شما به زندگیم اضافه شدین باید می شدم آینه تمام نمای زندگیتون. خستم. من همون شیر پیرم. همون که می ترسه پا بذاره تو جنگل.» ساکت شد. به سیگار توی دستش نگاه کرد. تمام شده بود. ته سیگار را روی زمین انداخت از روی میز کنار دستش سیگار دیگری برداشت و روشن کرد. باران به نقطه ای که پدر نگاه می کرد. به تاریکی شهر خیره شد و آرام گفت :« معذرت می خوام . هم از طرف خودم. هم از طرف طوفان» . پویان دود سیگار را بیرون داد و گفت :« اما من انتظاری غیر از این نداشتم. طوفان حق داشت. من دچارم. دچار خاطراتی که با دیدن اون زن توی فروشگاه سلطانیا مثل خوره به جونم افتاده. معطلم بین خودم و خودم.» باران با تعجب به پدر نگاه کرد. تا خواست حرفی بزند. پویان از جای خودش بلند شد و در حالیکه با دست به دور دست اشاره می کرد گفت : « سیاهی شب رو ببین. توش چیزی نمی بینی. چیزائی رو تصور می کنی که دوست داری باشه. اما لزوما نیست. انگار من برای شما همان سیاهی شبم.»  



[ شنبه 1389/10/18 - 00:52 ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]