تبلیغات
جهنم سرد... - «...»قسمت یازدهم

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

«...»قسمت یازدهم

اگه از بد روزگار گذرتون به جهنمم افتاده توضیح چند مسئله ضروریه:

1.        ایده این داستان دوسالی می شه توی ذهنمه.اما از نگارشش وحشت داشتم. دوزخی ترسو شده بود اما حالا دیگه ترسو نیست.

2.        تولد دوباره ام رو مدیون لیلی عزیز هستم.

3.        این داستان صاحب داره و من اون رو تقدیم می کنم به م.م

4.        از اونجائی که این داستان را چاپ خواهم کرد دوست ندارم تو یه بلاگ دیگه با عنوان یه نویسنده دیگه ببینمش. پس به من و خودتون احترام بگذارید.

5.        هنوز اسمی براش انتخاب نکردم. خوشحال می شم کمک کنید.

چند نکته:

1.        تاخیر در نگارش داستان به خاطر اینه که مدتی رو ماموریت بودم.

2.        دو روز دیگه دارم می رم موطنم.شمال.بعد از یکسال. دارم بال در میارم. اما نکته خوبش اینه که دوتا دوست خوب همسفر هستن. دو تا از بلاگ نویس های بسیار قدیمی که متاسفانه دوران نویسندگیشون خیلی کوتاه بود اما در همان مدت محدود خوانندگان بسیار داشتن. اونقدر قوی می نوشتن که رفتنشون شوکی عظیمی رو وارد کرد. اونموقع ها که این دو عزیز می نوشتن شاید تعداد بلاگرهای ایرانی به 50 نفر هم نمی رسید. یادمه وقتی به روز می کردن ثانیه ای بعد کامنتها شروع می شد. بعضی وقتا تعداد کامنتها از 100 عبور می کرد. حیف که این دوستان ساکت شدن. علی نویسندهء توانای شهر هیچکس با آن داستانهای کوتاه و تاثیرگذارش و کلام دلنشینش خیلی زود شهر هیچکس را ترک کرد. و پسرخاله نازنینم پوریا نویسنده یک مرد ، یک شب ، یک قلم با پستهای جنجالی و منتقدانه اش. کاش هیچ وقت نویسنده هائی مثل این دو عزیز ساکت نمی شدن.

3.        دیروز اولین سالگرد زندگی مشترک من بود. خیلی به یکسالی که گذشت فکر کردم اما جز سگ دو  و کار و خستگی هیچ ندیدم. همیشه می گفتن سالهای اول زندگی مشترک بهترین سالهاست. اما این یکسال به جون کندن گذشت. من هرگز همسر خوبی نبودم. تمام دقایقم پر شده بود از کار کار کار، خستگی خستگی خستگی. شاید اگر لیلی عزیز، سیگاراسپرسوی عزیز نبودن جهنم سرد دوزخی خیلی پیش از این به سرنوشت دیگر بلاگ ها دچار می شد. متاسفم که در یکسال گذشته حضورم در خانه پررنگ نبود. متاسفم که از دوزخی تنها سایه ای در خانه بود. اما در وانفسای سیاه جامعه ما برای زنده بودن باید جنده گی کرد و من کردم سه جا مشغول بکار. ودفروشی فقط به تن فروشی نیست. به خدا نیست. من در این یکسال خودفروشی کردم و ارزان فروختم. خستم. امیدوارم مسافرت شمال مرا زنده کند. امیدوارم.

4.        برخی از دوستان تعدادی اسم پیشنهاد کردن به زودی اونائی که دوست داشتم  رو توی بلاگم می ذارم تا نظر بقیه دوستان رو هم جویا بشم .

5.        از لطف تمام دوستان سپاسگذارم.

6.        نون عزیز شما می گی روابط مصنوعیه بعد من بگم چرا؟ مطمئنا از نظر من اینطور نیست که دارم به همین شکل ادامه می دم. اگر از نظر شما مصنوعیه من باید بپرسم چرا؟ در ضمن من این روابط رو به چشم دیدم.

طوفان روی زمین نشسته بود و به پنجره باز خیره شده بود. باران روی تخت نشسته بود و زانوهایش را توی بغل گرفته بود. و چانه اش را بین زانوهای گذاشته بود. هر دوساکت بودن. طوفان چندبار خواست چیزی بگوید اما حرفش را می خورد. بالاخره به خودش جرئت داد و گفت :« شاید دلیلش همون زن باشه.» به باران نگاه نمی کرد. باران سرش را بلند کرد و گفت :« مسخره، شوخی بی نمکی بود.» طوفان به سرعت به سمت باران برگشت و گفت :« شوخی؟ نه کاملا جدی گفتم. وگرنه چه دلیلی داره که همون شبی که این زن رو دیده یهو به این حال و روز بیفته.» باران از جاش پرید به سمت پنجره رفت و اونرو بست. بدون اینکه به طوفان نگاه کنه گفت :« بسه بسه، پاشو بریم بیرون.» وقتی برگشت طوفان از جای خودش بلند شد و جلوی باران ایستاد دستاش رو روی شونه باران گذاشت و گفت :« حالا می فهمم چرا اینقدر از وضع بابا عصبی و ناراحت بودی که به من زنگ زدی. من چیزی رو به زبون آوردم که این مدت ذهن تو رو درگیر کرده.درسته؟» باران سرش رو پائین انداخت. طوفان دستش رو زیر چونه باران گذاشت و سرش رو بلند کرد. توی چشمای مشکی رنگ باران خیره شد. چشمهاش برق می زد. آروم گفت :« واسه همین می خواستی تعقیبش کنی؟ آره؟» باران ساکت بود. یواش یواش شونه هاش شروع کرد به تکون خوردن. سرش رو روی سینه طوفان گذاشت.آرام و بی صدا گریه می کرد. طوفان اونرو به سینه اش فشرد. دستش را روی سر باران گذاشت. آرام نفس می کشید. به پنجره اتاق خیره شده بود. دیگر سوز نمی آمد. اما می لرزید. گاهی زیر لب می گفت : «آروم، آروم باش» انگار روی سخنش با خودش بود نه باران. چون هر وقت لرزش بدنش زیادمی شد این حرف را می زد. باران روی تخت نشست. آرام اشکهایش را پاک می کرد. طوفان از اتاق خارج شد. طولی نکشید که سراسیمه وارد اتاق شد و گفت :« بپوش. بابا رفته سراغ سلطانیا» باران فقط با تعجب به طوفان نگاه می کرد. طوفان عصبی به نظر می آمد بلند گفت :« تو رو خدا اینجوری نگاه نکن فقط پاشو لباساتو بپوش. زنگ می زنم آژانس.» و به سرعت از اتاق خارج شد.

طوفان با عجله وارد مغازه شد. هر دو بودن. هم امیر ، هم امین. امین که کاملا مهلوم بود از دیدن طوفان ذوق زده شده. گفت :« به گل پسر، کجائی» طوفان بدون اینکه جواب سوال رو بده پرسید:« بابا اومد اینجا؟» امین ساکت شد. با تعجب به طوفان و باران نگاه کرد و رویش را را برگرداند  به سمت قفسه ها. پویان بین قفسه ها ایستاده بود و به بچه ها خیره شده بود. باران جرئت نداشت به چشمهای پویان نگاه کنه. سرش را پائین انداخت. پویان چند لحظه ای به همون شکل ایستاد و بعد آرام به سمت بچه ها راه افتاد. وسایلی که دستش بود رار روی میز گذاشتو آرام گفت :« یه پاکت سیگار هم بده...» نفس عمیقی کشید و ادامه داد:« بی زحمت حساب کن» امیر پاکت سیگاری رو  روی میز گذاشت و امین مشغول حساب کردن شد. سکوت بود. گه گاهی صدای حرکت اتوموبیلها بر روی برف های یخ زده سکوت را می شکست. به آرامی برف می آمد. وقتی امین کارش تمام شد وسایل رو داخل کیسه پلاستیک بزرگی به دقت جای می داد. برای باران کند می گذشت و طوفان مضطرب بود. وقتی پویان حساب کرد . خداحافظی کوتاهی کرد و بی توجه به بچه ها از مغازه بیرون آمد. طوفان دنبالش راه فتاد و گفت :« اون زن کیه؟» باران آرام دستش را کشید و آروم گفت :« طوفان تو رو خدا» پویان ایستاد. حرفی نزد. کیسه های توی دستش می لرزید. دوباره شروع کرد به راه رفتن. اینبار طوفان بلند تر گفت :« همیشه دوست داشتم قیافهء مردای زنباره ای رو از نزدیک ببینم که سر پیری یاد هیجده سالگیشون میفتن.» پویان برگشت. باران اشکش در اومده بود. با بغض گفت :« طوفان چی می گی؟» پویان آرام به سمت طوفان برگشت. سلطانیا از شیشه مغازه به بیرون خیره شده بودن. وقتی پویان به طوفان نزدیک شد. کیسه های توی دستش رو روی زمین گذاشت. باران دوست داشت الان پویان محکم بزنه توی گوش طوفان. نمی دونست چرا این حس رو داره. اما حس می کرد پویان با این کارش نشون می ده اونها اشتباه کردن. پویان آرام دستش رو بلند کرد و روی گونه طوفان گذاشت. آرام گفت :« سرده. سوار شین. می ریم خونه» بغض باران ترکید.

 



[ شنبه 1389/09/20 - 18:22 ]
[ویرایش شده در : شنبه 1389/09/20 - 21:12]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]