تبلیغات
جهنم سرد... - «...»قسمت دهم

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

«...»قسمت دهم

اگه از بد روزگار گذرتون به جهنمم افتاده توضیح چند مسئله ضروریه:

1.        ایده این داستان دوسالی می شه توی ذهنمه.اما از نگارشش وحشت داشتم. دوزخی ترسو شده بود اما حالا دیگه ترسو نیست.

2.        تولد دوباره ام رو مدیون لیلی عزیز هستم.

3.        این داستان صاحب داره و من اون رو تقدیم می کنم به م.م

4.        از اونجائی که این داستان را چاپ خواهم کرد دوست ندارم تو یه بلاگ دیگه با عنوان یه نویسنده دیگه ببینمش. پس به من و خودتون احترام بگذارید.

5.        هنوز اسمی براش انتخاب نکردم. خوشحال می شم کمک کنید.

پاسخ به دوستان :

1.        فرود عزیز : خیلی می خواستم در مورد کامنتت نظر بدم اما اگر بدم داستان خراب می شه. فقط باید  بگم «شاید».

2.        لیلی عزیز : به خدا می خوام اسم بذارم اما نمی شه. اسمهائی که به ذهنم می رسه یه جورائی سخیفه.دوستان هم که نظری ندارن. در خصوص شروع داستان پویان باید بگم نمی دونم خیلی کش دار شده که این کامنت رو گذاشتی یا عجله داری اما به هر صورت داره شروع می شه. شاید از همین قسمت. در خصوص اون دوست عزیز هم بگم فکر کنم با اونی که شما فکر می کنی فرق می کنه

3.        Mw: کاش می تونستم از طوفان بگم. به فرود عزیز گفتم شاید. به شما می گم عجله نکنید.

وقتی پویان وارد خونه شد از دیدن طوفان تعجب کرد. طوفان از جای خودش بلند شد و سلام کرد و به طرف پدر رفت و اون رو در آغوش کشید. پویان پرسید :« مرخصی دادن؟» طوفان خندید و گفت : « آره دلم تنگ شده بود.» پویان که انگار باورش نشده بود نگاهی به باران کرد. باران هم سلام کرد و بی توجه به سمت آشپزخانه رفت. پویان کفشش رو درآورد و کاپشنش رو آویزون کرد. دستش رو روی شونه طوفان گذاشت و سرش رو به گوش طوفان نزدیک کرد و آرام گفت :« خوبم» و به سمت اتاقش رفت. باران نگاهی به طوفان کرد و ابروهاش رو بالا انداخت. طوفان آه خفیفی کشید و به سمت آشپرخانه رفت. صندلی که پشت یه میز کوچک چهارنفره بود رو بیرون کشید و آرام نشست؟ با لبخند گفت :« هنوزم نمی شه بهش دروغ گفت ، از کجا فهمید؟» باران روی میز خم شد و گفت :« حالا میاد شام می خوره بعدش می گه من یه کاری دارم بیرون ، بعد هم ول می کنه می ره» یه کم سرش رو خاروند و بیشتر روی میز خم شد. مردد بود که حرفش رو بزنه یا نه. من من کنان گفت : « بریم دنبالش؟» طوفان چشماش گرد شد. با عصبانیت در حالیکه سعی می کرد آروم حرف بزنه گفت :« بابا چند بار تعقیبت کرده که حالا تو می خوای تعقیبش کنی؟» باران عصبانی شد عقب رفت و گفت : «نگرانم می فهمی؟» رویا از اتاق بیرون آمد و در را پشت سرش بست. وارد آشپزخانه که شد رو به باران کرد و گفت :« هیچ وقت باباتو اینقدر عصبانی ندیدم. می گه چرا تو این سرما طوفان رو کشوندی تا اینجا؟» باران سرش را پائین انداخت. طوفان از جای خودش بلند شد. رویا با تحکم گفت :« کجا؟» طوفان به سمت اتاق اشاره کرد و تا خواست حرفی بزنه رویا گفت : « لازم نکرده. اگه بخواد خودش حرف می زنه»در اتاق باز شد و پویان بیرون آمد.. مستقیم به سمت آشپزخانه رفت و بدون اینکه حرفی بزنه روی صندلی نشست و گفت :« خب؟بشینین ببینم اینجا چه خبره؟» چشمهای سیاه بران برق زد. با احتیاط صندلی رو از زیر میز بیرون کشید و نشست. بلافاصله طوفان هم نشست. رویا مردد بود پویان نگاهی به او کرد و گفت :« نمی شینی؟» رویا دستانش را در ظرفشوئی با دقت شست. انگار وقت تلف می کرد. شاید دوست نداشت بشینه. پیش خودش فکر می کرد لحظه ترکیدن پویان فرارسیده؟. معطل می کرد و باران با حرص به او نگاه می کرد. بعد از اینکه دستانش رو شست رو به بقیه کرد و گفت :» چای بریزم؟» پویان با تحکم گفت :« نه هیچی نمی خوایم.» رویا که مضطرب به نظر می رسید گفت :« میوه؟» پویان اخمهایش را در هم کشید و گفت :« رویا، لطفا بشین» رویا با وسواس صندلی را بیرون کشید و به آرامی روی اون نشست. باران نگاهی به تمام اعضا خانوادش کرد. خوشحال بود از اینکه همه کنار هم نشستن و باز هم می خوان مساله بزرگی رو بررسی کنن. اما اعماق وجودش پر از استرس و نگرانی بود. طوفان دستانش را بر روی میز قلاب کرده بود و سرش را پائین انداخته رویا با موهائش بازی می کرد و گه گاه بند تاپش که پائین می افتاد را روی شانه اش مرتب می کرد. رویا با نگرانی به پویان نگاه می کرد. پویان آب دهنش را پائین داد و آرام گفت :« من خیلی در حقتون ظلم کردم.» ساکت شد. پیشانیش عرق کرده بود. با کف دست پیشانیش را پاک کرد و موهای جوگندمی و کم پشتش خیس بود.  انگشتای دستش رو مالوند و ادامه داد :« از همه نظر. بهتر بگم. بدعادتون کردم.» نمی تونست حرف بزنه. جمله هاش مقطع مقطع بود. طوفان همچنان سرش پائین بود . باران مضطرب به پویان نگاه می کرد. دوست داشت پدر حرف بزنه. رویا هی اینور اونور می شد و نمی تونست روی صندلی راحت بشینه. در حالیکه صداش می لرزید گفت :« به شما بد کردم به خودم خیانت. هر وقت مشکلی داشتین خودم و پرت کردم وسط مشکلاتتون. دیگه یاد نگرفتین که خودتون کمی برای رفع مشکلاتتون تلاش کنین. حالا که خودم شد مشکلتون نه خودتون می تونین حلش کنین نه می تونین از مشکل بخواین که خودش خودش رو حل کنه. اما باور کنین من مشکل نیستم. من خستم. دلم می خواد یکم با خودم باشم. دلم می خواد تو خودم باشم. دلم می خواد...............» ساکت شد با تردید گفت :« تنها باشم.» چیزی در وجود باران فرو ریخت. باور نمی کرد.اینکه پدر بگه  تنها باشم. امکان نداشت. بابا همیشه می گفت تحت هر شرایطی باید با هم باشیم حالا چطور می خواست تنها باشه. طوفان سرش را پائین انداخته بود. دستانش از فشاری که بهم وارد می کرد می لرزید. چشمهای رویا برق می زد. پویان دستش رو روی میز گذاشت و با فشاری بر روی میز از جاش بلند شد. فقط باران به او نگاه می کرد مات و متحیر. دید. قطره اشکی که از چشمای پویان پائین آمد و گونه اش را خیس کرد را دید و شنیدن استخوانهایش را شنید.پویان نمی خواست کسی متوجه اشکش بشه برای همین بلافاصله آشپزخانه را ترک کرد. سکوت وحشتناکی فضای خانه را پر کرده بود. سکوت بود و سکوت. صدای در بلند شد. همه فهمیدن که پویان از  خانه خارج شده. اما کسی سرش را برنگرداند تا نگاهی کند. رویا از جای خودش بلند شد. وبرای آنکه نشان دهد اتفاق خاصی نیفتاده شروع کرد به همزدن غذا. باران به پشتی صندلی تکیه داده بود و به سقف نگاه می کرد. طوفان ارام بازوی باران را توی دستش گرفت و به باران اشاهر کرد به سمت اتاق. هر دو از جای خودشون بلند شدن و به طرف اتاق رفتن.

طوفان سیگاری روشن کرد و پنجره اتاق رو باز کرد. لب پنجره نشست. سوز وحشتناکی وارد اتاق می شد. دود را بیرون داد و گفت :« نمی شه یهو یه نفر اینقدر تغییر کنه. این چند وقت که نبودم چطور شد؟ می خوام همشو بهم بگی.» باران هی دماغش رو بالا می کشید و زیر چشماش رو پاک می کرد. با بغض گفت :« چیزیش نبود. تا اون شب. یهو اینطور شد. با هم بیرون بودیم. رفتیم پیش سلطانیا خرید. وقتی برگشتیم خوب بود. طوریش نبود. از اتاق که اومدم بیرون دیدم بابا نیست از مامان رویا پرسیدم گفت رفته پشته بوم. تعجب کردم. رفتم بالا که دیدم گریه می کنه.همون موقع فهمیدم یه چیزیش شده.» شروع کرد به گریه کرد. طوفان از لبه پنجره پائین پرید و کنار باران نشست اونو توی بغل خودش گرفت و گفت :« خب حالا گریه نکن» سیگارش رو به باران داد و باران بلافاصله گرفت و پک سنگینی به سیگار زد. طوفان نفس عمیقی کشید و گفت :« چی شده یعنی؟» باران زیر لب زمزمه می کرد:« رفتیم سراغ سلطانیا، من وسط قفسه ها داشتم دنبال چیزائی می گشتم که مامان رویا می خواست.بابا هم داشت با امیر حرف میزد. از وسط قفسه ها دیدم یه خانومی رفت طرف بابا و شروع کردن حرف زدن. فکر کردم از طرفداراشه. می خواد یه امضائی چیزی بگیره. اما صحبتشون طولانی شد. وقتی چیزائی که می خواستم رو برداشتم رفتم پیش بابا. بابا منو به اون خانوم معرفی کرد و گفت دخترم باران. اون هم با من دست داد.» طوفان از جای خودش بلند شد و جلوی پای باران نشست گفت :« خب؟ اونو معرفی نکرد.» باران سرش رو به علامت تائید تکان داد و گفت :« از همکارای بسیار قدیمی» طوفان رویش را به سمت پنجره برگرداند و چونه اش رو مالوند. آرام گفت : « رفتارش؟» باران بی تفاوت گفت :« عادی، بسیار عادی»



[ شنبه 1389/09/13 - 18:36 ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]