تبلیغات
جهنم سرد... - «...» قسمت نهم

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

«...» قسمت نهم

اگه از بد روزگار گذرتون به جهنمم افتاده توضیح چند مسئله ضروریه:

1.        ایده این داستان دوسالی می شه توی ذهنمه.اما از نگارشش وحشت داشتم. دوزخی ترسو شده بود اما حالا دیگه ترسو نیست.

2.        تولد دوباره ام رو مدیون لیلی عزیز هستم.

3.        این داستان صاحب داره و من اون رو تقدیم می کنم به م.م

4.        از اونجائی که این داستان را چاپ خواهم کرد دوست ندارم تو یه بلاگ دیگه با عنوان یه نویسنده دیگه ببینمش. پس به من و خودتون احترام بگذارید.

5.        هنوز اسمی براش انتخاب نکردم. خوشحال می شم کمک کنید.

تشکر فراوان از تمام دوستان به جهت کامنتهای پر مهر و محبتشون.

بعضی وقتا دلیل بعضی از کامنتهای خصوصی رو نمی فهمم. نه اینکه آدم انتقادپذیری نباشم که هستم. خیلی از دوستانی که من رو می شناسن می تونن گواهی بدن. اما بعضی چیزا رو نمی فهمم و نمی تونم درک کنم. معمولا به کامنتهای خصوصی جواب عمومی نمی دم اما این دوست عزیز چون هیچ ردی باقی نذاشتن که بتونم جواب بدم مجبورم همینجا جواب بدم. دوست عزیزی که با خوندن نوشته هام حدس زدی باید 14 ساله باشم. من سی سال دارم. اگر نوشته هام به آدم 14 ساله می خوره نظر شماست. اگر میامدی و با دلیل و برهان و نقدی منتقدانه می نوشتی شاید آنقدر به من بر نمی خورد که بی نام و نشان آمده ای و اظهار لطف کرده ای. پس زحمت بکش و نظراتت را تا زمانیکه چیزی از خود نشان نداده ای برای خود نگه دار. در ضمن کامنت دومت از اولی سنگین تر بود.

به دلیل سرما خوردگی وحشتناکی که داشتم نبودم اما حالا هستم با قسمت نهم

باران سیگاری روشن کرد و روی زمین نشست. به دیوار تکیه داد و پاهایش را توی سینه اش جمع کرد. به دیوار روبرو خیره شده بود. دیواری که بیشتر شبیه به آلبوم عکس بود . عکسهائی از یک خانواده چهارنفره. خانواده ای که می دونست همیشه یه نفر هست که بشه بهش تکیه کرد. اشک توی چشمای باران جمع شد. زیر لب گفت :« بیا طوفان ،امشب خیلی بهت احتیاج دارم.» سرش رو بین زانوهاش گذاشت و شروع کرد به گریه کردن.

طوفان در اتاق رو باز کرد و گفت : « نمی ری دانشگاه» باران به سرعت از جای خودش پرید و دستاش رو باز کرد . طوفان نزدیک شد و باران رو بغل کرد. باران سرش رو روی شونه طوفان گذاشت و شروع کرد به گریه کردن. همینجور که گریه می کرد گفت :« کی اومدی؟» طوفان همینجور که باران را نوازش می کرد به آرامی گفت :« دیشب که بهم زنگ زدی نتونستم بمونم پادگان، همون موقع راه افتادم. پنج دقیقه ست رسیدم» باران دماغش رو بالا کشید و گفت :« بابا رو ندیدی؟» طوفان در حالیکه خودش رو از باران جدا می کرد گفت :« نه رفته سر کار» اشکای باران رو پاک کرد و ادامه داد :« چی شده باران؟ چرا اینقدر بهم ریخته ای» باران تا خواست حرف بزنه رویا توی چهرچوب در ظاهر شد و گفت :« اینهمه راه داداشت رو کشوندی اینجا چیکار؟» باران همچنان آرام گریه می کرد. طوفان از جای خودش بلند شد و به سمت مادر رفت. همینطور که مادر رو به سمت بیرون هدایت می کرد گفت : چیزی نیست. الان آروم می شه» در اتاق رو بست و گفت :« پاشو دست و صورتت رو بشور. بیا یه صبونه بزنیم که خیلی گشنم بعد ببینم چی شده. پاشو. پاشو دختر»

هوا سرد بود. تمام پارک از برف شب گذشته سفید شده بود. باران دستش رو توی جیب پالتوش کرده بود و به آرامی راه می رفت. طوفان سیگار می کشید و آرام بود. منتظر بود باران سر صحبت رو باز کنه. اما باران همچنان آرام قدم بر می داشت. باران مسریش رو به سمت رودخانه کج کرد. روی سطح رودخانه یخ زده بود. باران ایستاد و شالی که روی سرش بود را مرتب کرد. طوفان همچنان آرام نگاهش می کرد. باران آهی کشید و گفت : « خیلی نگران بابا هستم طوفان.» طوفان به باران نزدیک تر شد. باران ادامه داد :« چند وقتیه بابا یه طوری شده. هی به خودم گفتم خوب می شه. تا دیشب که دیگه طاقت نیاوردم و بهت زنگ زدم.» طوفان دود سیگار رو بیرون داد و گفت :« بابا...» باران به سرعت وسط حرفش پرید و گفت :« تو می فهمی که بابا تغییر کرده. فقط کافیه نگاش کنی. دیگه اون لبخند همیشگی روی لبش نیست. دیگه گرم و پر حرارت باهات حرف نمی زنه. دیگه دوستانه کنارت نمی شینه و به حرفات گوش نمی ده. انگار باهات غریبه شده. انگار می خواد ازت فرار کنه. فقط تو تنهائییاش نشسته و سیگار می کشه.» طوفان دستاش رو ها کرد و گفت :« بهش حق نمی دی؟» باران با تعجب بهش نگاهی کرد. چشمای درشتش برق می زد. کاملا از نگاهش مشخص بود که تعجب کرده و انتظار این صحبت رو از طوفان نداشته. طوفان نفس عمیقی کشید و ادامه داد : « راستشو بخوای من زودتر از اینا منتظر بودم. می دونی بعضی وقتا پیش خودم می گفتم عجب بابائی داریم همه جور درد و مشکل ما رو می شنوه و سعی می کنه تکیه گاهمون باشه. اما ما براش هیچکار نمی کنیم. حس می کردم یه روزی باید زیر بار درد و مشکلات خودش کمر خم کنه. من همیشه پس لبخندش غمش رو می دیدم. بعضی وقتا می گفتم چه گناهی کرده که پدر شده، چرا باید تمام زندگی و فکر و آیندش رو وقف ما کنه. فکر می کردم چرا نباید بعضی وقتا با خودش یا نه با دوستاش خلوت کنه و از خودش و دوستاش لذت ببره. باران بابا سی ساله که اول همسر بوده و بعد پدر. تو این سی سال مشکلات زیادی رو تحمل کرده. سختی های زیادی رو به تنهائی به دوش کشید. حالا وقتشه مال خودش باشه. تو خودش باشه. باور کن فکر کنم بابا الان احتیاج داره یه کم گریه کنه. یادته وقتی مامان بزرگ رفت. بابا شکست اما اشکش سرازیر نشد. اون به فکر خواهراش بود. همون موقع هم از خودش گذشت. چه توقعی داری؟ دوست داری تا کی برات نقش بازی کنه . بابا می خواد یه کم خودش باشه نه پدر و نه همسر.» باران دست طوفان رو توی دستش گرفت و گفت : « اما من بابا رو می خوام.» طوفان لخندی زد و گفت :« یه کم بهش وقت بده»



[ سه شنبه 1389/09/9 - 18:35 ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]