تبلیغات
جهنم سرد... - «...» قسمت هشتم

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

«...» قسمت هشتم

اگه از بد روزگار گذرتون به جهنمم افتاده توضیح چند مسئله ضروریه:

1.        ایده این داستان دوسالی می شه توی ذهنمه.اما از نگارشش وحشت داشتم. دوزخی ترسو شده بود اما حالا دیگه ترسو نیست.

2.        تولد دوباره ام رو مدیون لیلی عزیز هستم.

3.        این داستان صاحب داره و من اون رو تقدیم می کنم به م.م

4.        از اونجائی که این داستان را چاپ خواهم کرد دوست ندارم تو یه بلاگ دیگه با عنوان یه نویسنده دیگه ببینمش. پس به من و خودتون احترام بگذارید.

5.        هنوز اسمی براش انتخاب نکردم. خوشحال می شم کمک کنید.

 

پاسخ به دوستان

1.       از تاخیر به وجود آمده پوزش می خوام. این چند روز تعطیلی کلی مهمون داشتم فرصت برای نوشتن نبود.

2.       فرود عزیز: من مجبورم کمی با زمان بازی کنم. باید برگردم عقب. تا وقتی قراره داستان شروع بشه معلوم باشه قبلا چطور بوده. نمی دونم یکم سخته بگم می خوام با داستان چیکار کنم. حتی هرچی جلوتر می رم نوشتنش هم سخت تر می شه. چون نه می خوام زمان برای خواننده خسته کننده بشه هم بتونه ..... خب اگه بگم یعنی ته داستان رو گفتم.

3.       لیلی نازنین منظورت اینه قسمتای دیگه طفره زیاد رفتم؟؟؟ جالبه که خیلی ها با شخصیتهای داستانم همذات پنداری پیدا کردن. برخی با باران. برخی با پویان. حتی برخی با طوفان.

 

4.       لیلیان عزیز خوشحالم که بلاگم چنین توانائی داشته. از اینکه بعضی وقتا به برخی از دوستان می گم (کاش می گفتی .....) بخاطر اینه که اگر مشکلی هست بتونم حلش کنم و اگر خوبی داره بتونم ادامش بدم. به هر صورت تشکر و سپاس

5.       Mw عزیز : عادت خیلی چیز بدیه. در اولین فرصت سعی می کنم یه کمی بهترش کنم. سعی می کنم. و متوجه« اینجا چه خبره؟» نشدم. بلاگ ؟ داستان؟ چی؟ کی؟ من یه کم IQ م پائینه. باید توضیح بدی برام.

6.       سیگاراسپرسو عزیز : بد رقم. خوشم میاد می فهمی.

7.       ... عزیز: من به ایم جهت بلاگ نویسی رو دوست دارم که باعث می شه با افراد زیادی آشنا بشم. شاید شانس منه که آدمائی که باهاشون آشنا می شم آدمای تیزبین و دقیقی هستند. از این رو بسیار خرسندم. از اینکه تونستم این حس رو ایجاد کنم که شخصیتهای داستانم تقریبا به یک میزان توی داستان نقش دارن خوشحالم. چون کاملا قصدم این بوده و همیشه می ترسم که داستانم شبیه فیلم فارسیها بشه. واسه همین محتاط می نویسم. گاهی بارها می نویسم و حذف می کنم شاید آنچه نظرم هست بشه.

8.       سیم سیمک  عزیز: ببخشید اشتباه لپی بود. تشکر از نکته سنجی شما. در مورد رنگ فونت هم به چشم. طی روزهای آینده درست خواهد شد. در مورد طوفان هم ببخشید من این اسم رو دوست دارم.

9.       دوستانی که بصورت خصوصی کامنت گذاشتن. جواب نمی دم چون اونوقت عمومی می شه.

10.   دوستانی که در مورد زمان داستان سوال پرسیده بودن باید بگم اینکه یه کم, زمان تو داستان گم می شه بخاطر سریالی آپدیت کردن داستانه. وگرنه فکر کنم واضح باشه که هر بخش در چه زمانی داره اتفاق می افته. قسمت ده رو که آپ کردم فایلش رو به صورت PDF با اندک اصلاحاتی قرار می دم. شاید اگر پشت سر هم خونده بشه دیگه سوالی ایجاد نکنه.

11.   سخنی با کلیه خوانندگان. من دو تا آرزو دارم که اگر برآورده بشه دیگه کاری توی این دنیا ندارم و می تونم رختم رو ببندم. از هفته پیش تصمیم به تحقق یکی از این آرزوها گرفتم. اما خیلی کمک می خوام. خوشحال می شم اگر خواننده ای توانائی کمک رسانی داره کمکم کنه. می خوام یکی از طرحهام رو فیلم کنم. در اولین مرحله به سرمایه گذار یا به عبارتی تهیه کننده نیاز دارم.

باران سعی کرد خوشحالیش رو پنهان کنه. کنار پدر نشست و گفت :« فکرام رو کردم،نه من بدرد متین می خورم و نه متین بدرد من. دنیای ما خیلی با هم متفاوته.» ساکت شد. پدر هم ساکت بود و فقط به بارش برف نگاه می کرد. سیگار پویان که تموم شد. نگاهی به ته سیگار کرد و آرام اون رو پرت کرد. به محض افتادن بر روی زمین خاموش شد.پویان سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و چشمهایش را بست. باران به او خیره شده بود. موهای پدر سفید شده بود. تو این نوزده سال پیر شدن پدر رو دیده بود. از خودگذشتگیهاش رو. تکیه گاه بودنش رو دیده بود. برای خودش، مادرش، طوفان. حتی برای دوستانش. درد همه رو بدوش می کشید و هیچ وقت دم برنمی آورد. مادرش همیشه می گفت :« آرزو بدلم موند یه بار سرم داد بزنه.» بعدش آهی می کشید و می گفت :« می ترسم از روزی که بترکه» باران می ترسید ، شاید لحظه ترکیدن فرارسیده. همچنان به پدر خیره شده بود. حس می کرد پدر از تکیه گاه بودن خسته شده. حس می کرد تحمل بدوش کشیدن غصه های دیگران رو نداره. دیگه نمی خواست پدر رو اذیت کنه. از جاش بلند شد و دستاش رو توی جیب کاپشن گلبهیش کرد. پویان آروم گفت :« همین؟»  باران من من کنان گفت :« نه بازم هست اما می ذارم واسه بعد» پویان چشماش رو باز کرد . دست کرد توی جیبش پاکت سیگارش رو درآورد و طرف باران گرفت در همین حال گفت : « هیچ وقت حرفی بینمون ناتمام نمونده، بشین.» باران سیگاری برداشت پویان فندکش را روشن کرد و باران پک سنگینی به سیگار زد و نشست. پویان هم سیگارش را روشن کرد. دوباره سکوت برقرار شد. اینبار پویان شروع کرد :« خب می گفتی؟»  باران متعجبانه به پدر نگاه می کرد و اتفاقات چند روز اخیر رو توی ذهنش مرور می کرد. پدر درد داشت. بغض داشت.اما باز هم حاضر بود تکیه گاه باشه. باران عزمش رو جزم کرده بود که نقشش را با پدرش عوض کند. گفت : « بابا تا حالا هیچ حرفی بینمون نا تموم نموده؟ غیر از....» ساکت شد. پویان نگاهی بهش کرد ودر حالیکه سرش رو به نشانه تائید تکون می داد گفت :« خب؟» باران با ترس گفت :« چی شده بابا؟ چرا اینقدر داغونی؟ این بحثیه که ناتموم مونده؟ پویان سرش رو برگدوند و گفت :« چرا تموم شد. من گفتم چیزی نیست.» باران از جاش بلند شد و گفت :« اما هست. من می فهمم. مامان می فهمه. اگه همین الان طوفان در و باز کنه و بیاد رو پشت بوم می فهمه. همین که بعد از پانزده سال داری سیگار می کشی یعنی یه چیزیت هست. نیست؟» پویان از جاش بلند شد و گفت :« این بحثی نبود که می خواستیم بکنیم. چون از نظر من تموم شده بود.» به سمت راه پله حرکت کرد و دویاره سیگارش رو به آرامی روی پشت بوم پرت کرد. برف شدت گرفته بود. باران از زیر سایه بان بیرون آمد و به زیر برف رفت سرش و رو به آسمان گرفت و گفت :« تورو خدا حرف بزن. می ترکی»

باران پرسید: « بابا ،چی شد سیگارت رو ترک کردی؟» پویان لبخندی زد. رویا پرخاشگرانه گفت :« بجای این سوال؛ از پدرتون یاد بگیرن؟باباتون ...» طوفان پرید وسط حرف مادر و گفت :« نه راستی. چرا ترک کردی. وقتی کتابات رو می خونیم سیگار یکی از اجزاء جدا نشدنی داستاناته. یه جورائی حس وابستگی بهش داری. چطور شد که ترک کردی؟ بگو شاید ما هم بتونیم ترک کنیم! پویان دوباره لبخند زد.آروم به پشتی مبل تکیه داد و گفت :« به خاطر شما، به خاطر مادرتون. بعضی وقتا به خاطر بعضی چیزا باید از بعضی چیزا بگذری.وقتی تونستی این بعضی چیزا رو پیدا کنی اونوقت می تونی از اون بعضی چیزا بگذری. من اسمش رو می ذارم گذشتن نه ترک کردن. » رویا گفت : « خوبه ما خاطرمون بیش از سیگار ارزش داره. . » پویان شروع کرد به تکون دادن دستاش وگفت :« نه نه. بعضی وقتا خاطر بعضی چیزا با خاطر چیزای دیگه جاشون عوض می شه اما خاطر قبلیا از ذهنت پاک نمی شه. ممکنه رجوع کنی.» طوفان خندید و گفت :« پس مامان خیلی از ما نخواه از بابا یاد بگیریم. شاید یه روز بابا برگرده به..» پویان نیم خیز شد و محکم گفت :«خودش». باران آرام گفت : « اما بابا تو قلبت مشکل داره. دکتر گفته سیگار برات .......» ساکت شد. پویان از جای خودش بلند شد و بین باران و طوفان نشست دستش رو دور شونه های بچه ها انداخت و آروم گفت : « من عاشق سیگار بودم. هستم. یادمه جوونیا مادربزرگتون همش من رو از سیگار کشیدن نهی می کرد. اما من تو خلوت خودم می گفتم این تنه منه. دوست دارم سیگار بکشم. اصلا دوست دارم اینقدر بکشم تا بمیرم. به کجای دنیا بر می خوره. وقتی ازدواج کردم تو خیالات خودم بودم. طوفان دنیا اومد بعدشم تو. یه شب وقتی رفته بودم پشت بوم تا سیگار بکشم فهمیدم حالا سیگار کشیدن من به خیلی ها ضرر می زنه. به مادرتون که ضرر رسوندم نباید به شما ضرر می رسوندم. ازش گذشتم. به خاطر شما. نه به خاطر قلبم. » باران سرش رو روی شونه پدر گذاشت و گفت :« پس اگه یه روز سیگار کشیدن و شروع کردی روزیه که خاطر ما دیگه جاش رو عوض کرده؟» پویان ساکت شد. اما نباید حرفی نیمه تمام می موند. آرام گفت :« اون روز دیگه من وظیفه ای ندارم و می تونم مجددا خودم باشم.»



[ شنبه 1389/08/29 - 14:01 ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]