تبلیغات
جهنم سرد... - «...» قسمت هفتم

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

«...» قسمت هفتم

اگه از بد روزگار گذرتون به جهنمم افتاده توضیح چند مسئله ضروریه:

1.        ایده این داستان دوسالی می شه توی ذهنمه.اما از نگارشش وحشت داشتم. دوزخی ترسو شده بود اما حالا دیگه ترسو نیست.

2.        تولد دوباره ام رو مدیون لیلی عزیز هستم.

3.        این داستان صاحب داره و من اون رو تقدیم می کنم به م.م

4.        از اونجائی که این داستان را چاپ خواهم کرد دوست ندارم تو یه بلاگ دیگه با عنوان یه نویسنده دیگه ببینمش. پس به من و خودتون احترام بگذارید.

5.        هنوز اسمی براش انتخاب نکردم. خوشحال می شم کمک کنید.

پاسخ به دوستان

1.       راحترین راه برای دوستان خرید کتاب از سایت آدینه بوک هستش. می تونید به لینک زیر مراجعه کنید. دو تا حسن داره اول اینکه کتاب رو می تونید با تخفیف تهیه کنید. دوم اینکه غیر حضوری پرداخت کنید. اگرهم نخواستید خود من می تونم براتون ارسال کنم اما چون غیر از پست پیشتاز هر پست دیگه ای مدت زمان زیادی رو می بره تا بدستتون برسه مجبورم که براتون پیشتاز ارسال کنم .پارسال هزینه ارسال پیشتاز اگر اشتباه نکنم برای تهران 1400 تومن بود. قیمت کتاب هم 2500 تومن. حاضرم تمام کتابام رو رایگان در خدمت دوستان قرار بدم اما چون درآمد کتاب رو به موسسه خیریه حمایت از کودکان سرطانی محک تقدیم کردم معذورم.

لینک آدینه بوک : دست نوشته های یک قاتل

2.       Mw عزیز. نمی دونم باید چیکار کنم؟ دیگه حوصله ور رفتن به قالب بلاگ رو ندارم. شاید سیگار اسپرسو حالشو داشته باشه تا یه حالی به قالب بلاگم بده شاید. (انداختم گردنشا)

3.       فرود عزیز : طیق معمول تشکر می کنم و خوشحالم که توجهت جلب شد.

 

4.       سیگار اسپرسوی نازنین : آره منم معتقدم که حرف باید زده بشه. اما یه خاطره بد باعث شد تجدید نظر کنم.

5.       سیگار معکوس عزیز : ببخشید، داستان هنوز شروع نشده.

6.       لیلیان عزیز : نمی دونم اولین بار و آخرین باره که می بینمتون یا نه . ممنون از لطفت اما کاش می گفتی چه چیز داستان خاصه .

می خواستم یه چیز مهم بگم اما چون طولانی می شد می ذارم واسه بعد.

رویا روی مبل نشست و آروم زانوهاش رو مالوند . سرش رو به سمت عقب داد و آروم گفت :« پویان یادته می گفتی بچه دار شدن سخته، تربیتشون سخت تر؟ تو موفق بودی.» پویان لبخندی زد و به سمت میزش رفت. لیوان چای رو روی میز گذاشت و دفتری که روی میز باز بود رو بست . لبهء میز نشست و در حالیکه با لیوان چای بازی می کرد نفس عمیقی کشید و گفت :« من عاشقشونم.» رویا از جاش بلند شد و به سمت پویان رفت روبروش ایستاد و دستش رو روی سینه پویان گذاشت و آروم گفت :« بچه ها مدتیه سیگار می کشن» . پویان لبخندی زد و دستش رو روی دست رویا گذاشت. آروم خم شد و پیشونیش رو بوسید با تومانینه گفت :« من 4 سال زودتر از سن باران شروع کردم سیگار کشیدن. هر کی هم گفت نکش فایده نداشت تا بالاخره خودم به این نتیجه رسیدم که نکشم. جوونن هر چی بگی و بگم فایده نداره یه روز می فهمن اشتباهه.» رویا سرش رو روی شونه پویان گذاشت و گفت :« بعضی وقتا یه چیزائی در مورد بچه ها برات خیلی مهمه که به نظر من مهم نیست. بعضی وقتا یه چیزائی رو سرسری می گیری که خیلی برام مهمه.» پویان سرش رو به سر رویا چسبوند و گفت :«سخت نگیر».

متین با عصبانیت گفت :« طوفان ، پویان ، رویا، طوفان ، پویان رویا ؛ خستم کردی. اسم من متینه با داداش جون و بابا ننه ات فرق می کنم. می فهمی؟ حالا دو روزه بابات باهات حرف نزده من بدهکارم یا ارث پدرت رو ازم می خوای.» باران به متین خیره شده بود. چشماش خیس بود اما دوست نداشت اشکش رو متین ببینه. با بغض گفت:« اینائی که اسمشون رو بردی تو سختیا هم کنارم بودن نه فقط تو خوشیاشون. نه مثل تو که منو فقط واسه پارتیای شبانه و تفریحاتت می خوای. آره تو با اونا فرق می کنی. تو یه عوضی هستی که تا دو روز ناراحتیم رو دیدی طاقتت طاق شد و خسته شدی. لعنت به تو» از جاش بلند شد. و سیگارش رو توی زیرسیگاری رو میز له کرد. متین مچ دست باران رو محکم گرفت و گفت :« اگه از این در رفتی بیرون دیگه نه من نه تو.»باران پوزخندی زد و دستش رو رها کرد به سرعت از در خارج شد.

طوفان سیگاری روشن کرد و به باران داد. کش و قوسی به خودش داد و گفت :« الان دو سه ماهه که با تو متین میام بیرون. احساسی که الان دارم همون روز اول هم داشتم. اما نگفتم. حالا هم چون نظرم رو خواستی دارم می گم. متین بدرد تو نمی خوره.» باران پک سنگینی به سیگار زد . دود سیگار رو بیرون داد و گفت :« واسه همینه بابا هی برای دیدنش بهونه میاره؟ تو چیزی بهش گفتی؟» متین از جاش بلند شد و جلوی باران زانو زد دستش رو روی پاهای کشیدهء باران گذاشت آروم گفت :« نه، تو که بابا رو بهتر از من می شناسی. بابا یه حس قوی داره. اگر برای دیدن متین دست دست می کنه شاید چیزی حس کرده شاید می خواد تا تو اونو بهتر بشناسی. بابا تا امروز نظر منو نخواسته.» باران نفس عمیقی کشید به تاریکی شب خیره شده بود. طوفان از جای خودش بلند شد و دوری روی پشت بوم زد. پشت بوم خونه جای جلسات حساس و تصمیم گیریهای نفس گیر بود. توی تاریکی شب. اما همیشه نفر ثابت پویان بود. باران نگاهی به طوفان کرد و گفت : ازت می خوام به بابا بگی. می خوام نظرت رو بگی» طوفان با تعجب برگشت و به باران خیره شد. به سرعت به سمتش رفت و دوباره جلوی پاش زانو زد. گفت : « بابا حتی اگر نظرش مخالف باشه مجبورت نمی کنه از متین جدا بشی. حتما می گه باید خودت به این نتیجه برسی. پس فکرات رو بکن تصمیمت رو بگیر. بعد با بابا صحبت کن.»

باران از پله ها به آرامی بالا رفت و سرش رو از لای در بیرون برد. پویان  زیر سقف کوتاهی روی صندلی نشسته بود و پاهایش را روی میز گذاشته بود و سیگار می کشید. برف می آمد. اما هوا سرد نبود. کمی به پویان نگاه کرد. و آرام سرش را داخل کشید. صدای پویان بلند شد « چیزی می خوای» باران در را باز کرد و وارد پشت بوم شد. زیپ کاپشن گلبهیش را تا زیر چونه بالا کشید. موهای بلند و مشکیش را به یک طرف جمع کرد و به سمت پویان راه افتاد. آروم گفت :« نه هیچی اومده بودم معذرت خواهی کنم.» پویان نگاهی بهش کرد . ادامه داد :« بابته... بابته دیشب. سر شام.» پویان رویش را برگرداند و به برفهائی که می بارید خیره شد. زیر لب چیزی گفت انگار گفت خواهش می کنم. باران نزدیکتر شد و گفت :« یه چیز دیگه هم هست.» ساکتش شد. منتظر بود تا پویان از او بخواد که ادامه حرفش رو بزنه. اما پویان سیگار می کشید. سکوت طولانی شد. تک سرفه ای کرد و گفت :« نمی خوام دیگه با متین ادامه بدم. تموم شد.» پویان بالافاصله بدون اینکه به باران نگاه بکنه گفت :« برای خواستن یا نخواستن چیزی خوب فکر کن. چون هیچ وقت زمان به عقب بر نمی گرده برای جبران» چشمهای باران برق زد. سه شب بود که پویان با او حرف نزده بود. چقدر از اینکه پدر دوباره اون رو راهنمائی می کرد خوشحال بود. دوست داشت مثل قبل می پرید و پویان رو بغل می کرد و می بوسید.



[ دوشنبه 1389/08/24 - 00:56 ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]