تبلیغات
جهنم سرد... - «...»قسمت ششم

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

«...»قسمت ششم

اگه از بد روزگار گذرتون به جهنمم افتاده توضیح چند مسئله ضروریه:

1.        ایده این داستان دوسالی می شه توی ذهنمه.اما از نگارشش وحشت داشتم. دوزخی ترسو شده بود اما حالا دیگه ترسو نیست.

2.        تولد دوباره ام رو مدیون لیلی عزیز هستم.

3.        این داستان صاحب داره و من اون رو تقدیم می کنم به م.م

4.        از اونجائی که این داستان را چاپ خواهم کرد دوست ندارم تو یه بلاگ دیگه با عنوان یه نویسنده دیگه ببینمش. پس به من و خودتون احترام بگذارید.

5.        هنوز اسمی براش انتخاب نکردم. خوشحال می شم کمک کنید.

پاسخ به دوستان

1.       دوست عزیزی که بصورت خصوصی کامنت گذاشتی؛ تنها می توانم بگویم متاسفم.  ببخش که خاطر نازنینت را آزرده کردم. دیشب فهمیدم که تنها شما نیستی که نوشته های دوزخی خاطرش را می آزارد. شاید بهمین دلیل بوده که دوزخی نوشتن را فراموش کرده بود. چه سود دارد وقتی نوشته ام آزار می رساند. بهتر نیست در گلو خفه شود؟ در روزگاری که همه بر روح و جسمشان زخم دارند زخمی عمیق. دوزخی نیز با کلامش ، با قلمش و با افکارش نمک می پاشد بر زخم. درست که صاحب نوشته کس دیگریست اما گفتی بنویس و من نوشتم اگر همین حالا بگوئی ننویس. جهننم را ترک خواهم کرد.

2.       سیگار معکوس عزیز: نوشته های دیگرم به جهت آنکه کتاب شده دیگر در بلاگ موجود نیست. غیر از این ؛از سال 78 که بلاگ نویسی را شروع کردم همیشه خانه به دوش بودم و به دلایلی مجبور بودم جهنم سردم را با عناوین مختلف برپا کنم. این بلاگ وقتی بوجود آمد من دیگر نه شوق نوشتن داشتم و نه انگیزه ای. بنابراین نوشته ای در این بلاگ ندارم. حالا انگیزه اش را صاحب نوشته و شوقش را لیلی نازنین ایجاد کرده اند. دست نوشته های یک قاتل عنوان کتابیست که چاپ شده. به دلایلی از توزیع کتاب جلوگیری کردم. اگر خواستید کتاب را تهیه کنید خبرم کنید.

3.       Mw عزیز ، اتفاقا من معتقدم که بهترین منتقدینم خوانندگانم هستند و شما هم. اما باور بفرمائید نمی خواهم قطع کردن نوشته هایم همانند سریال باشد و منظوری در پس آن. این داستان کوتاه نیست و طولانیست. به همین جهت و به دلیل مشغول بودن من به کار روزانه که گاهی شب هم به آن اضافه می شود مجبورم که در اندک فرصتی که می یابم داستان را ادامه دهم. در ضمن احساس می کنم طولانی شدن هر پست ممکن است از حوصله خوانندگان خارج شود. به همین جهت د ر قطع هر پست دلیل خاصی وجود ندارد. راستی پویان کیه؟ من اینجا دوزخی هستم ایستاده بر جهنم سرد. اگر قرار بود اینجا هم پویان باشم که هرگز جهنم سردی زاده نمی شد. در مورد قالب هم باید بگویم که کاش دلیل آزرده شدنت را هم می نوشتی.

4.       فرود عزیز: نظر شما کاملا عکس Mw عزیز است. اما در مورد اوج (پیک شما) فکر کنم کمی زود است. اما قطع این پست مطمئنا شروعش خواهد بود. امیدوارم بتونم جوری بگویم که فکر می کنم.

5.       سیگار اسپرسوی نازنین. من تو ذهنم یه حوله صورتی کم رنگ بود. نمی دونم چرا.

موقع شام تنها موقعی بود که تمام افراد خانواده دور هم مینشستند. میز شام محلی بود برای تعریف کردن اتفاقاتی که توی طول روز افتاده بود. بهترین زمان برای مشورت کردن. در ابتدا پویان گوش می کرد تا طوفان و باران حرفاشون رو بزنن. بعد سعی می کرد راهنمائیشون کنه. بچه ها از این کار لذت می بردن.خوردن شام ساعتها طول می کشید. اما اون شب سکوت سنگینی حکم فرما بود.پویان عجله داشت تند و تند قاشق رو توی دهنش می گذاشت. انگار غذا را نمی جوید. باران هر از گاهی نگاهی به پدر می کرد و بعد سرش را پائین می انداخت. با ترس پرسید :« بابا از دستم نارحتی؟» پویان همینطور که به سرعت غذا را توی دهنش می گذاشت گفت :« نه. چرا؟» باران نفس راحتی کشید حس می کرد می تونه به حرف زدنش ادامه بده. نگاهی به مادرش کرد. مادر چشم غره ای رفت و با سر به ظرف غذا اشاره ای کرد. سکوت برقرار شد. پویان غذاش رو تموم کرد و در حالیکه از جاش بلند می شد رو به رویا کرد و گفت :«دستت درد نکنه» رویا فقط نگاهش کرد. و پویان به سمت اتاقش برگشت. باران که عصبی به نظر می رسید پوزخندی زد و گفت :« دیگه دارم دیوونه می شم. بابا وقتی غذاش تموم می شد بلند می شد می بوسیدت و می گفت دستت درد نکنه. ظرفای غذا رو جمع می کرد و توی آشپزخونه می ذاشت. چرا همه عادتای بابا داره از یادش می ره» قاشقش رو توی بشقاب پرت کرد و به صندلی تکیه داد. رویا از اتاق چشم بر نمی داشت. باران سکوتی کرد و گفت :« فکر می کردم کاری کردم که از دستم ناراحته. اما با شما چرا اینطور برخورد می کنه؟» رویا همچنان به در اتاق خیره شده بود. در باز شد و پویان بیرون آمد همینطور که به سمت در خونه می رفت گفت :« بیرون کار دارم.» باران به سرعت گفت :« با سلطانی؟» پویان به سرعت برگشت و به باران خیره شده. هیچوقت نگاه پدرش رو اینقدر عصبی ندیده بود.نمی تونست توی چشمای پدر نگاه کنه. سرش رو پائین انداخت. در با صدای بلندی بسته شد. رویا از جای خودش بلند شد و شروع کرد به جمع کردن ظرفا.

باران سیگاری روشن کرد. ساکت بود. متین با فنجون قهوه اش بازی می کرد. باران پکهای سنگینی به سیگار می زد. متین که خسته شده بود گفت:« همین؟ گفتی بیایم اینجا که تو ساکت باشی و سیگار بکشی» باران با عصبانیت گفت :« خب حالا چی شد؟ مزاحم وقتت شدم. حوصله ام رو نداری می تونی بری . مردی دو دقیقه اینجا نشستی.» متین آروم روی میز خم شد و گفت :« خب خب چته؟ مردم دارن نگاه می کنن.» اینبار باران بلندتر گفت :« لعنت به تو  و مردم. حتما باید هرهر و کرکر کنم تا حوصله ام رو داشته باشی. اه.» روش رو برگردوند و پاش رو روی پاش انداخت زیر لب گفت :« کاش طوفان بود.»

پویان طوفان رو صدا کرد. طوفان با تومانینه از جاش بلند شد و به اتاق پویان رفت. طوفان قد بلندی داشت. چهار شونه و ورزشکار بود. محکم قدم بر می داشت. وارد اتاق که شد ساکت روی صندلی نشست. پویان سریع از جاش بلند و شد و در اتاق رو بست. برگشت و به آرامی گفت :« خواهرته از تو کوچیکتره. به جای این غیرتی بازی های مسخره اگه واقعا برات مهمه برو متین رو ببین.» تا خواست حرف بزنه پویان انگشتش رو بالا آورد و گفت :« حرفم تموم نشده.  با اینکارات از خودت می رونیش. داداش بی منطق و غیرتی نباش. مگه تو دوست دختر نداری؟ مگه نیاز نداری با یه دختر باشی؟ خب خواهرتم به یه سنی رسیده که نیاز داره با جنس مخالفش ارتباط داشته باشه. پشتش باش نه اینکه بهش پشت کنی. پشتش باش تا کسی جرئت نکنه باهاش بازی کنه و بعد مثل دستمال کاغذی دور بندازتش. مطمئن باش اگه پشتش باشی نه متین نه هیچ کس دیگه ای جرئت نمی کنه ازش سوء استفاده کنه. اما اگه بهش پشت کردی داد زدی. هوار زدی اونوقت باران هم می ره تو بغل کسی که می تونه براحتی ازش سوء استفاده کنه. باهاش دوست باش. تو بزرگ شدی. پس بزرگ فکر کن. راهنماش باش.» طوفان سرش رو پائین انداخته بود و حرف نمی زد. پویان جلوش ایستاد و زیر چونه اش رو گرفت و سرش رو بالا آورد. آروم گفت :« ببخشید» پویان لبخند زد و گفت :« از من معذرت نخواه. پاشو برو بیرون خواهرتو ببوس و ازش معذرت بخواه. دو سه روز دیگه هم با هر دوشون قرار بذار برین بیرون یه چیزی بخورین. محکش بزن. تو پسری جنس خودت رو بهتر می شناسی. یالا بابا پاشو. باران منتظرته.» طوفان تا از جاش بلند شد پویان بغلش کرد و آروم گفت :« ممکنه من فردا نباشم. تو باید پشت مادر و خواهرت باشی. می خوام قوی و مرد باشی.» توی چشمای طوفان پر اشک شد. آروم گفت : «چه حرفیه می زنی بابا. ایشالا صد سال زنده باشی.» طوفان رو رها کرد و گفت :« خب بعد از صد سال. یادت باشه با داد و بیداد نمی تونی مردونگیت رو ثابت کنی.» طوفان صورت پویان رو بوسید و گفت :« کاش می تونستم مثل شما باشم.» با همون قدمهای استوار از اتاق خارج شد. بالای سر باران رسید. باران روی مبل نشسته بود و زانوهاش رو توی بغل گرفته بود. دستش رو روی شونه باران گذاشت و آروم گفت :« ببخش. دیگه تکرار نمی شه.» باران از جاش بلند و شد و همدیگر رو توی بغل گرفتن. رویا لیوان چایی رو برداشت و به اتاق پویان رفت. پویان روی صندلی رو به پنجره نشسته بود و به بیرون خیره شده بود. رویا آروم گفت: «ازت ممنونم.» پویان از جاش بلند شدو به سمت رویا رفت صورتش رو بوسید و گفت :« من ازت ممنونم که همیشه همراهم بودی.» لیوان رو از دست رویا گرفت و گفت :«بیا بشین... الان بچه ها.....» صدای طوفان بلند شد. « بابا می تونم سوئیچ ماشینتو بردارم» پویان ادامه داد:« ...می خوان برن بیرون» بلند گفت :« بردار. مراقب خواهرت باش.»



[ سه شنبه 1389/08/18 - 04:34 ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]