تبلیغات
جهنم سرد... - «...»قسمت پنجم

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

«...»قسمت پنجم

اگه از بد روزگار گذرتون به جهنمم افتاده توضیح چند مسئله ضروریه:

1.        ایده این داستان دوسالی می شه توی ذهنمه.اما از نگارشش وحشت داشتم. دوزخی ترسو شده بود اما حالا دیگه ترسو نیست.

2.        تولد دوباره ام رو مدیون لیلی عزیز هستم.

3.        این داستان صاحب داره و من اون رو تقدیم می کنم به م.م

4.        از اونجائی که این داستان را چاپ خواهم کرد دوست ندارم تو یه بلاگ دیگه با عنوان یه نویسنده دیگه ببینمش. پس به من و خودتون احترام بگذارید.

5.        هنوز اسمی براش انتخاب نکردم. خوشحال می شم کمک کنید.

پاسخ به دوستان

1.       لیلی نازنین : از این فلش بک ها زیاد خواهد بود. به این دلیل که داستان طولانیه و داستان با یه بحران شروع شده. برای اینکه خواننده متوجه بشه این واقعا بحرانه باید بدونه که قبلا زندگی چقدر نرمال بوده. پس باید برگردم عقب تا بتونم بگم چه بوده و چی شده. در مورد حس کردن فاجعه هم واقعا باهات هم عقیده هستم. من فاجعه این داستان بی نام رو با ذره ذره وجودم حس می کنم. امیدوارم بتونم منتقل کنم.

2.       سیگار اسپرسوی عزیز: یاد باد آن روزگاران یاد باد. غیر از مرد بی لب. عنصر نامطلوب عزیز هم بود. ملکه آتش هم بود. خیلیها بودن. اما از اون قدیمیا فقط تو موندی. نمی دونم فکر کنم تقصیر خودم بوده. در مورد تشبیه یه چیزی رو نفهمیدم. یعنی می شه تشبیه کرد و من نکردم یا کسانی رو می شناسی که شخصیت های داستانم رو می شه به اونها تشبیه کرد؟؟؟

3.       فرود عزیز : خوشحالم. امیدوارم مایوست نکنم.

و اما

دوستان قدیمی به یاد دارن دوزخی بعضی وقتا یه چیزائی می گفت که ممکن بود فقط خودش بفهمه یعنی یه جورائی با خودش حرف می زد. یا بهتر بگم با کسانی حرف می زد که مطمئن بود خواننده اش نیستند.. امشب قبل از شروع داستان می خوام با یکی از دوستان نازنین ، مهربان ، زیبا و دوست داشتنی قدیمی صحبت کنم بنابراین اگر متوجه نشدید نگران نباشید متن زیر مخاطب خاص دارد.

نه تو تنها نیستی. هیچ وقت نبودی. من همیشه بودم. ندیدی. گفتم. نشنیدی. همیشه دعایت کردم. در خلوتهایم. همیشه بهترینها را برایت آرزو کردم. نه شنیدی و نه دیدی اما خدایم شاهد است. من همیشه بوده ام. حتی اگر بمیرم با تو خواهم بود؛ تنهایت نخواهم گذاشت. پس تکیه کن نترس.

به دلیل اینکه مخلفات این پست زیاد بود. داستان رو کوتاه کردم. اما از پستهای بعدی بیشتر به داستان می پردازم.

«...»

متین گفت :« ببخشید. شوخی کردم. می دونم شوخی مسخره و بی جائی بود اما باور کن شوخی بود.» باران حتی نگاهش هم نکرد. به در دانشکده رسیدن. متین دستش رو به علامت خداحافظی بلند کرد. باران سرش و پائین انداخت و گفت :« بابا برای همهء ما تکیه گاهه. مامان ، من ، طوفان. بابا هیچوقت نذاشته که ناراحتیاش ما رو ناراحت کنه. ناراحتیای ما رو با جون و دلش پذیرفته اما هیچوقت ناراحتیش رو به ما منتقل نکرده. بابا بیشتر از یک بابا برای همهء ما بوده. اما حالا چیزی هست که نمی تونه مخفیش کنه. این منو می ترسونه.» متین به باران خیره شده بود. چشمای مشکی و درشت باران برق می زد. شاید به خاطر اشکی بود که توی چشماش جمع شده بود. ابروهاش رو بالا انداخت و گفت :«خداحافظ» و آرام از باران دور شد. باران نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت :« خداحافظ».

از حمام که بیرون آمد پرسید :« مامان ، بابا کجاست؟» رویا گفت : « چرا همش سراغ باباتو از من می گیری؟ چیزی شده؟» در حالیکه حوله رو روی سرش انداخته بود و داشت موهاش رو خشک می کرد گفت :« واقعا نفهمیدی بابا یه چیزیش شده» رویا تلویزیون رو خاموش کرد و گفت :« اگه تو نوزده ساله که بابات رو می شناسی من بیست و پنج سال از زندگیم رو باهاش گذروندم. منم می دونم یه چیزیش شده اما اگر لازم بود بگه می گفت. چه می دونم شاید سر کار مشکلی پیش اومده. حوله رو از روی سرش برداشت و جلوی مادرش نشست. به آرومی در حالیکه موهای مشکی و بلندش رو شونه می کرد گفت : « تو این بیست و پنج سال یادته که مشکلات کاریش رو  آورده باشه تو خونه؟ من که تو این نوزده سال یادم نمیاد. بابا دو شبه اصلا حرف نزده. این خودش عجیب نیست؟» از جاش بلند شدو گفت :« حالا کجا رفته؟» رویا در حالیکه دوباره تلویزیون رو روشن می کرد گفت :« رفت پیش سلطانی گفت خرید داره» باران چشماش رو تنگ کرد آروم گفت :« سلطانی؟ بازم سلطانی؟» صدای در بلند شد. رویا گفت :« برو لباساتو بپوش بابات اومد. یالا» از جاش بلند شد و به سمت در رفت. باران همچنان ایستاده بود و هی زیر لب تکرار می کرد «سلطانی، سلطانی ،سلطانی» پویان توی چهارچوب در ظاهر شد. کیسه ای که توی دستش بود رو به رویا داد و بدون توجه به باران به اتاقش رفت و در را بست. داد زد :« سلام بابا، منو ندیدی» صدائی شنیده نشد.  به سمت اتاق پدرش رفت. رویا در حالیکه سعی می کرد جوری حرف بزنه که پویان نشنوه گفت : « برو اول لباستو بپوش. آخه با حوله راه میفتن تو خونه؟» به در اتاق رسید. تا خواست در اتاق رو باز کنه. در باز شد. پویان نگاهی به سرتاپای باران انداخت و گفت:« باران من خوبم. فقط یکم خستم. هیچ اتفاقی هم نیفتاده. یه مدت امان بدی بهتر می شم. حله؟» باران به آرمی سرش رو به نشانه تائید تکون داد. پویان بدون اینکه حرفی بزنه وارد اتاقش شد و در را بست. باران توی چشماش پر اشک شد.



[ شنبه 1389/08/15 - 04:43 ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]