تبلیغات
جهنم سرد... - نامه ای به ابطحی

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

نامه ای به ابطحی

با تو چه کردند مرد؟! با تو که هر بار وقتی پا به بلاگت می گذاشتم ابتدا چهره خندانت را نگاه می کردم و بعد به خواندن نوشته هایت مشغول می شدم. با چهره خندانت چه کردند مرد؟! می دانم زندان چه جای دهشتناکیست. بوده ام. می دانم شکنجه تا استخوانت فرو می رود. کشیده ام. می دانم درد شلاق بر تن نحیف و درد کشیده آتش می زند . خورده ام. اما من آنموقع 18 سالم بود. تازه دانشجو شده بودم. از آنموقع 10 گذشت. فکر کردم بزرگ شده ام و بزرگانی چون  تو پشتم ایستاده اند. فکر کردم و اندیشیدم اینبار من نیستم که حقم را می خواهم خیلی ها هستند. تو هستی ،عطریانفر و اونهائی که امروز به جای انکه پشتم باشند. پشتم را شکستند. می گویی جای تو نبودم؟ آری نبودم. کاش چون سهراب نازنینم، چون خواهر زیبایم ندا در خاک آرمیده بودم تا چنین ننگی را نبینم. به من بگو مرد با چه رویی می خواهی به مادر سهراب بنگری. با چه رویی می خوائی مادر ندا را دلداری دهی؟ می توانی؟ دخترانت چه؟ آنهائی که وقتی نامه اشان را در روز پدر در اعتماد ملی خواندم به غیرتشان درود فرستادم و پیش خود گفتم چه افتخاری می کنند به اینکه فرزند تو هستند. و غبطه خوردم به آنها که مردشان مردانه در برابر ظلم و جور ایستاد و آنها اینچنین استوار پشت مردشان. همه را شرمنده کردی مرد. نه نمی توانم بپذیرم فشارهای زندان با تو چنین کردند. مگر نمی دانستی با انسانها در زندان چه می کنند؟ پس چرا قدم در این راه پر خطر گذاشتی؟ نه دوست ندارم یکسال دیگر در bbc و VOA ببینمت که می گویی زیر فشار اینگونه گفته ام. چون دیگر فایده ندارد. دیگر گفتن این حرفها چه فایده دارد مرد. تو مرد بودی. تو بزرگ بودی چطور تو را شکستند. نه نمی توانم باور کنم. نه حرفهائی که زدی نه لبخند های زوریت نه ادبیات کوچه بازاریت. نمی توانم، بیا و بگو اینها اشتباه بود تو همان مرد بزرگ وب نوشته هایت هستی. حالا بگو، بگو تا دیر  نشده بگو که شکنجه های زندان تو را مجبور به پذیرفتن خواسته هایشان کرد. بیا و بگو، ببین چگونه این مردم برای نجاتت صف می کشند. بیا و دوباره مرد باش. اما ابطحی عزیز.  سید عزیز. به بازجوهای مهربانت بگو، ما با اعتراف یا بی اعتراف شما هنوز ایستاده ایم اینبار ما به هم تکیه کرده ایم . دوشادوش هم ایستاده ایم. پا پس نمی کشیم. حتی اگر زندان، حتی اگر شکنجه حتی اگر گلوله جواب آزادی خواهیمان باشد.



[ یکشنبه 1388/05/11 - 08:41 ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]