تبلیغات
جهنم سرد... - «...»قسمت چهارم

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

«...»قسمت چهارم

اگه از بد روزگار گذرتون به جهنمم افتاده توضیح چند مسئله ضروریه:

1.        ایده این داستان دوسالی می شه توی ذهنمه.اما از نگارشش وحشت داشتم. دوزخی ترسو شده بود اما حالا دیگه ترسو نیست.

2.        تولد دوباره ام رو مدیون لیلی عزیز هستم.

3.        این داستان صاحب داره و من اون رو تقدیم می کنم به م.م

4.        از اونجائی که این داستان را چاپ خواهم کرد دوست ندارم تو یه بلاگ دیگه با عنوان یه نویسنده دیگه ببینمش. پس به من و خودتون احترام بگذارید.

5.        هنوز اسمی براش انتخاب نکردم. خوشحال می شم کمک کنید.

پاسخ به دوستان

1.       Mw عزیز . این یک داستانه و لزوما نباید اتفاقات و شخصیتهاش واقعی باشن.اما اصولا من از روی واقعیتها الگوبرداری می کنم. واقعیتهائی که انسانهای اطرافم نمی بینند یا اگر می بینند رو بر می گردانند تا نبینند. عموما از چیزهائی می نویسم که خیلیها بهش فکر می کنن. اما جرئت بیانش رو ندارن. واسه همینه که اول هر پست می گم دو سالی می شه که توی ذهنمه و حالا جرئت بیانش رو پیدا کردم.

2.       فرود عزیز : Like ؟؟؟

3.       لیلی نازنین. من هم امیدوارم که فراتر از اینها بره چون نوشتن در موردش یه کم سخته. می دونم چه خواهد شد اما نوشتن در مورد فاجعه ای که بشه با تمام وجود حسش کرد سخته. چندی پیش با یکی از دوستان در مورد قاتل دست نوشته های یک قاتل حرف می زدم. گفتم هر کی داستان رو می خونه و من رو می شناسه می خواد که یه کم در مورد شخصیتم کنکاش کنه و یا می پرسه واقعی که نبود؟ اون دوست عزیز گفت : این نشون می ده که خواننده ها می تونن شخصیت قاتلت رو بپذیرن و دردش رو حس کنن. اگر واقعا اینطور باشه که این دوست عزیز می گفت پس من موفق بوده ام. این حس باید در این داستان هم تکرار بشه. اما برای من که مدتهای زیادیست از نوشتن دور افتاده ام سخت و نفس گیره. در مورد اسم داستان هم واقعا نمی دونم اسمش رو چی بذارم. می خوام یه اسمی باشه که به تنش بچسبه نه براش گشاد باشه و نه تنگ.

4.       سیگار معکوس عزیز (ببخش چون اسمی ننوشته بودید از روی نام بلاگتون الگوبرداری کردم). امیدوارم تا آخرش همین نظر رو داشته باشی. من دارم تمام تلاشم رو می کنم. تا چه پیش آید.

با عجله در اتاق را باز کرد و گفت :« ببخشید کار داری می کنی؟» پویان نگاهی بهش کرد و خودکاری که توی دستش بود رو روی میز انداخت عینکش رو برداشت و گفت: « چهل ساله دارم کار می کنم. واسه کار وقت هست. بیا تو ببینم چی می گی» باران لبخند رضایتی زد و وارد اتاق شد. فضای اتاق خیلی روشن نبود. تنها چراغ مطالعه روی میز کار پویان فضا رو روشن کرده بود. مقنعه رو از سرش برداشت و روی پشتی صندلی انداخت . گفت :« می خواستم باهاتون مشورت کنم» پویان سرش رو تکون داد . مشتاقانه منتظر بود. شروع کرد به باز کردن دکمه های مانتوش. با تومامنیه این کار رو می کرد. من من کنان گفت :« چند وقتیه توی دانشگاه...» نگاهی به پویان کرد. لبخند می زد. حرفش رو قطع کرد و گفت :« چرا می خندی بابا». پویان سر جاش جا به جا شد و با همون لبخند گفت :«خب؟ چطور پسریه؟» با حرص گفت :« اه بابا شده تا حالا من یه چیزی بخوام بگم و تو زودتر نفهمی؟» روی صندلی جلوی میز پویان نشست و گفت :« نمی دونم، فکر می کنم خوبه، انگار با همه فرق داره» پویان رو میز خم شد و دستاش رو روی میز گذاشت. به آرامی شروع کرد :« گوش کن باران، تو دیگه بچه نیستی. اگر فکر می کنی خوبه یعنی خوبه. اما یه چیزی رو از من بشنو.سعی کن بشناسیش. چشماتو نبند و فکر نکن شناختیش. هر حرکتی و هر رفتاری ازش دیدی که نمی پسندیدی نگو درست می شه. نگو یه بارش طوری نیست. باهاش برو و بیا تا بشناسیش تا بتونی منطقی تصمیم بگیری. احساس چیز خوبیه اما یه کم عقل ومنطق رو هم قاطیش کن. سعی کن یه جوری باهاش رفتار کنی که خودش رو نشون بده. هر تصمیمی بگیری من حرفی ندارم.» باران محو تماشای پویان بود. نمی دونست چی باید بگه. روی میز خم شد و گفت :« اما بابا می خواستم تو ببینیش. تا بفهمی چطور آدمیه» پویان لبخندی زد و دستای باران رو توی دستاش گرفت و گفت :« دخترم من باباتم. تنهات که نمی ذارم. اما من که نمی خوام باهاش زندگی کنم. شاید تو این شناختها اصلا ازش خوشت نیاد. اول خودت کنکاشت رو بکن. اونوقت من هم می بینمش. نگران نباش هر وقت فهمیدم وقتشه بهت می گم.» باران از جاش پرید و پویان رو بوسید. در حالیکه خودش رو لوس می کرد گفت : « تو بهترین بابای دنیائی» پویان خندید. انگشت اشاره اش رو بالا آورد و با تحکم گفت :« فقط خودت رو خیلی براش لوس نکنیا. لوس بازیات مال خودمه.» در حالیکه به سمت در اتاق می رفت گفت : عاشقتم بابا لوس بازیامم مال خوده خودته» از اتاق بیرون رفت. پویان بلند صداش کرد. در اتاق رو باز کرد گفت :« جان دلم بابا» . آروم گفت :« این دوران رو منم داشتم. وقتی اینقدر هول میای تو اتق و می خوای حرف بزنی می فهمم چی می خوای بگی. اگه نمی فهمیدم باید شک می کردی. تا روزی که زندم در کنارتم. شادیهات مل خودت. غمهات مال من.»

متین زد سر شونه باران و گفت :« رسیدیم.خواب بودی؟ » باران چشماش رو باز کرد و وسایلش رو جمع کرد آروم گفت:« فکر می کردم»



[ دوشنبه 1389/08/10 - 19:51 ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]