تبلیغات
جهنم سرد... - «...» قسمت سوم

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

«...» قسمت سوم

اگه از بد روزگار گذرتون به جهنمم افتاده توضیح چند مسئله ضروریه:

1.        ایده این داستان دوسالی می شه توی ذهنمه.اما از نگارشش وحشت داشتم. دوزخی ترسو شده بود اما حالا دیگه ترسو نیست.

2.        تولد دوباره ام رو مدیون لیلی عزیز هستم.

3.        این داستان صاحب داره و من اون رو تقدیم می کنم به م.م

4.        از اونجائی که این داستان را چاپ خواهم کرد دوست ندارم تو یه بلاگ دیگه با عنوان یه نویسنده دیگه ببینمش. پس به من و خودتون احترام بگذارید.

5.        هنوز اسمی براش انتخاب نکردم. خوشحال می شم کمک کنید.

پاسخ به دوستان

1.       لیلی عزیز اینکه یه حدسائی واسه پایانش زدی دو تا دلیل می تونه داشته باشه. اول اینکه من خیلی رو دارم می نویسم. دوم دوزخی خیلی رو شده و دیگه اون شخصیت غیرقابل پیش بینی نیست. مهم نیست. خوشحالم که می خوانی

2.       سیگار اسپرسو عزیز در مورد کند بودن داستان بهت حق می دم با شناختی که از نوشته های پیشینم داری می دانی که زود داستان با یک فاجعه شروع می شود. اتاق شماره 13 دست نوشته های یک قاتل دنیا رویا ووو در همان صفحه اول حرفش را می زند. اما این یکی، که هنوز هم اسمی براش نیافتم کندتر جلو خواهد رفت. می خواهم فاجعه را با تک تک اعضا بدنت حس کنی. در ضمن برداشت آزادت را بسیار دوست داشتم.

3.       Mw عزیز نمی دانم اولین بار و آخرین بارت خواهد بود که به بلاگم می آئی یا نه اما اگر آمدی و خواندی بدان همیشه برای دوزخی داستان فراتر از یک داستان بوده. دوزخی هرگز داستانی را برای سرگرمی نقل نکرده و در پس داستان سرائی فریاد زده.

4.       فرود عزیز نمی دانم اولین بار و آخرین بارت خواهد بود که به بلاگم می آئی یا نه اما اگر آمدی و خواندی باید بگویم که من هنوز یک نویسندهء آماتورم. نه آنکه نخواهم بزرگ باشم برای بزرگ شدن وقتی نمانده است. اگر نوشته ام چنین حسی در تو برانگیخت به خود می بالم. امیدوارم در ادامه هم چنین حسی داشته باشی.

«...»

وقتی پویان سوار ماشین شد. باران مضطرب و نگران بود. با ترس پرسید« امین چی می گفت؟» پویان در حالیکه در پاکت سیگار رو باز می کرد بدون آنکه به باران نگاه کند گفت :«امین؟» باران متعجب تر شد. پیشانیش را خاراند و با همان ترس گفت :« خب آره امین. امین سلطانی» پویان بالاخره تونست یه نخ سیگار از توی پاکت در بیاره. فندک ماشین رو زد. باز هم به باران نگاه نمی کرد. سعی می کرد. خودش رو مشغول نگه داره با مکث زیادی گفت :« حال طوفان رو پرسید» فندک روشن شد. سیگارش را آتش زد و با ولع تمام پک سنگینی به سیگارش زد. به باران نگاهی کرد و گفت :« تموم شد؟ بریم؟»

تقریبا اتوبوس پر شده بود. باران سرش را به شیشه ماشین تکیه داد و به بیرون خیره شد. افکارش بهم ریخته بود. پدر تغییر کرده بود. آن پدری نبود که سالها می شناخت. همیشه با پدر رابطه خوبی داشت. از کودکی پدر و عقایدش را می پسندید همیشه می گفت که پدرم بزرگترین آدمیست که دیده ام. همیشه دوستانش می پرسیدند چنین رابطه مگه امکان داره؟ وقتی دوستانش دوست پسرهای رنگ و وارنگشون رو از خانواده مخفی می کردن ، باران به محض آشنائی با متین با پدرش مشورت کرده بود و او چقدر زیبا راهنمائیش. پدر برای خانواده تکیه گاه بود. برای مادرش، برای طوفان. بزرگ بود و بزرگ فکر می کرد. اما باران تکیده شدن پدرش را از شب قبل دیده بود و حس کرده بود. موبایلش را برداشت و شماره گرفت. دوباره سرش را به شیشه ماشین تکیه داد. آرام گفت :« الو، مامان رویا.........نه تو سرویسام.........نمی دونی بابا چش شده؟؟................نه، نه، نه بابا. نه منظورم اینه نفهمیدی از دیشب تا حالا یه جوری شده... نه سیگار نکشیده. نه من کشیدم. دیشب.....آره وقتی با هم پشت بوم بودیم... نه مامان رویا.... نه نمی کشه به خدا... چشم منم دیگه جلوش نمی کشم... چشم.» تلفن رو قطع کرد و آروم گفت :«من چی می گم... اون چی می گه»

«چیه، مثل شکست خورده ها نشستی» باران نگاهش رو از توی خیابون برداشت و دیدی متین کنارش نشسته. لبخندی زد و گفت:« دیر اومدی، دیگه داشت می رفت.» متین کیف باران را توی بغلش انداخت و گفت :« نه خیالم راحته جا می گیری. حالا چته؟ به بابا پویانت گفتی که یه وقت ملاقات بدن» دوباره روش رو به شیشه کرد و گفت :« لوس نشو در مورد بابا پویانمم اینجوری حرف نزن. فعلا حالش خوب نیست. خوب شد  قرار می ذاره.» متین سرش رو به باران نزدیک کرد و گفت:« مریضن خدای نکرده؟» بدون اینکه سرش رو برگردونه گفت : « نه رو فرم نیست. بهم ریختس، نمی دونم چشه؟» متین لبخند موذیانه ای زد و گفت :« شاید زیر سرش بلند شده» باران به سرعت بهش نگاه کرد و با عصبانیت گفت:«در مورد بابای من اینطوری حرف نزن بابا پویان...» حرفش رو خورد. اخماش رو تو هم کرد . روش رو برگردوند و سرش رو به شیشه ماشین تکیه داد. ماشین با سر و صدای زیادی به راه افتاد



[ یکشنبه 1389/08/9 - 02:01 ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]