تبلیغات
جهنم سرد... - «...» قسمت دوم

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

«...» قسمت دوم

اگه از بد روزگار گذرتون به جهنمم افتاده توضیح چند مسئله ضروریه:

1.        ایده این داستان دوسالی می شه توی ذهنمه.اما از نگارشش وحشت داشتم. دوزخی ترسو شده بود اما حالا دیگه ترسو نیست.

2.        تولد دوباره ام رو مدیون لیلی عزیز هستم. بنا بر قولی که داده بودم شروع می کنم.

3.        این داستان صاحب داره و من اون رو تقدیم می کنم به م.م

4.        از اونجائی که این داستان را چاپ خواهم کرد دوست ندارم تو یه بلاگ دیگه با عنوان یه نویسنده دیگه ببینمش. پس به من و خودتون احترام بگذارید.

5.        هنوز اسمی براش انتخاب نکردم. خوشحال می شم کمک کنید.

6.        سیگار اسپرسوی نازنین. دوزخی تاحالا حرف شیرین هم زده؟

7.        لیلی نازنین. من خوشحال ترم. چند شب است احساس بهتری دارم. انگار خودم شده ام. ممنونم

 «...»

 

به تندی با قاشق بزرگی شکر داخل چای را بهم میزد. صدای برخورد قاشق به بدنه لیوان آزار دهنده بود. باران چشمکی به مادرشش زد که یعنی چیزی نگو. با لبخند گفت :« بابا تا سرویسا منو می رسونی.» صدای برخورد قاشق به لیوان وحشتناک بود. صدایی از پدر بلند نشد. باران کمی سرش را خم کرد تا شاید بتواند چهره پدر را که به لیوان خیره شده بود ببیند. مادر گفت : « پویان، پویان» پویان با تعجب به مادر نگاهی کرد. مادر با تعجب گفت :« باران سوال پرسید. در ضمن شکر تو لیوانت نیست. صدای قاشق هم روانیمون کرده» پویان قاشق را از توی لیوان درآورد و چند ضربه محکم به لبه لیوان زد و قاشق را روی میز گذاشت و به باران نگاه کرد. با تردید گفت :« حواسم نبود. چیزی گفتی؟» باران لبخند تلخی زد و گفت : «منو می رسونی تا سرویسا.» پویان سرش رو تکون داد و گفت : « آره، آره» دوباره قاشق را برداشت و شروع کردن به هم زدن چای با همان صدای بلند و آزار دهنده.

باران شیشه ماشین را بالا کشید و گفت :« کم کم داره سرد می شه.» پویان بی توجه به رانندگی ادامه می داد. باران تک سرفه ای کرد و گفت :« بابا گوشت با منه؟ می خوام یه چیز مهم بگم که با آب و هوا شروع کردما.»  پویان شیشه ماشین رو پائین داد و گفت :« آره گوش می کنم بگو» باران خندید و درحالیکه به شیشه ماشین اشاره می کرد گفت : «آره کاملا پیداست.» پویان سیگاری از توی جیبش درآورد و روشن کرد. باران متعجبانه نگاه می کرد. مقنعه روی سرش را مرتب کرد و گفت :« متین می خواد شما رو ببینه.» پویان دود سیگار را بیرون داد و گفت :« خب؟» باران با تعجب به پدر خیره شده بود. رفتار پدر عجیب بود. هرگز او را چنین مضطرب ندیده بود. اگر سوالی می پرسید پدر ساعتها برایش حرف می زد. اما حالا تمام جوابها تک کلمه بود. بی توجه به هشدارهای دکتر و پس از سالها سیگار می کشید. همهء این رفتارها برای باران که پدرش را خوب می شناخت عجیب بود. خصوصا که صحبت از متین شده بود و پدر تنها گفته بود خب؟ این برایش بیشتر عجیب بود. پدر حرفهای زیادی در خصوص عشق و دوست داشتن ، زندگی مشترک و ازدواج داشت. همیشه هم حرفهایش شنیدنی و جذاب بود. اما حالا یک خب ساده؟ باران که این رفتار پدر را درک نمی کرد گفت :« هیچی همینجوری». پویان بی توجه با ولع به سیگارش پک می زد. باران سرش را به پشتی صندلی تکیه داد. دوست داشت جیغ می کشید. سکوت سنگینی بود. هرگز سابقه نداشت که باران و پویان با هم باشند و حرفی میانشان رد و بدل نشود. پویان کنار خیابون پارک کرد و گفت : « سیگار بگیرم میام.» به سرعت از ماشین پیاده شد. باران با نگاهش تعقیبش می کرد. پویان هر کجای شهر که بود برای خرید خونه میامد پیش سلطانیا. همیشه می گفت این دو تا برادر کارین. بهشون احترام می ذاشت و متعاقبا اونها. سلطانیا دیگه همهء اعضا خانواده رو می شناختن. به پدر خیره شده بود. یه بسته سیگار تو دستش بود و مصرانه داشت چیزی رو به داداش کوچیکه حالی می کرد. هر وقت می خواست حرفش رو به کسی بفهمونه دستاش رو زیاد تکون می داد. این کار پدر همیشه برای باران جذاب و خنده دار بود. اما اینبار لبخند نزد. حس تعجبش به ترس تبدیل شده بود.



[ پنجشنبه 1389/08/6 - 01:27 ]
[ویرایش شده در : پنجشنبه 1389/08/6 - 01:33]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]