تبلیغات
جهنم سرد... - «...» قسمت اول

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

«...» قسمت اول

اگه از بد روزگار گذرتون به جهنمم افتاده توضیح چند مسئله ضروریه:

1.        ایده این داستان دوسالی می شه توی ذهنمه.اما از نگارشش وحشت داشتم. دوزخی ترسو شده بود اما حالا دیگه ترسو نیست.

2.        تولد دوباره ام رو مدیون لیلی عزیز هستم.بنا بر قولی که داده بودم شروع می کنم.

3.        این داستان صاحب داره و من اون رو تقدیم می کنم به م.م

4.        از اونجائی که این داستان را چاپ خواهم کرد دوست ندارم تو یه بلاگ دیگه با عنوان یه نویسنده دیگه ببینمش. پس به من و خودتون احترام بگذارید.

5.        هنوز اسمی براش انتخاب نکردم. خوشحال می شم کمک کنید.

 «...»

به آرامی نزدیک شد و از پشت سر دستش رو روی چشمهای پدرش گذاشت و گفت : «بابای بد ، سیگار؟ مامان اگر بفهمه پوستت رو می کنه. مگه دکتر نگفت نکش.» به آرامی دستش رو از روی چشمای پدر برداشت و انگشتای دستش رو به هم مالوند. نمناک بود . با تعجب گفت: « وقتی یه مرد ساعت 12 نیمه شب میاد روی پشت بوم و بعد از مدتها سیگار می کشه یه خبری هست. نیست؟» اما پدر بدون توجه به دوردستها خیره شده بود. دست پدر را در دستش گرفت و گفت :« چیزی شده بابائی؟ دلت واسه طوفان تنگ شده؟؟» دستش رو رها کرد و در حالیکه شروع به قدم زدن کرده بود گفت :« منم دلم براش تنگ شده. اما خب خدمته دیگه میاد.» به یکباره ساکت شد. موهای مشکی و بلندش رو تابی داد و گفت: « نه طوفان مسئله نیست. یه چیز دیگست» به سرعت به پدر نزدیک شد کنارش ایستاد طوری که بتونه چهرش رو ببینه گفت : « فوضولم؟ یادته بهم می گفتی هر وقت غم داشتم دردم رو شونه هات بذارم؟ اشکالی داره این بار جاهامون عوض بشه؟» صدای فریادی توی راه پله پیچید «باران ، تو اون بالائی؟ بابات هم هست؟» باران داد زد« آره مامان هر دو هستیم» دوباره صدا اومد « نصفه شبی پدر دختر پشت بوم چیکار می کنین» آخر جملش به سختی شنیده شد. انگار به داخل خونه رفته بود. پدر چشمهایش رو پاک کرد و گفت «بریم پائین» باران گفت : « پس قرار نیست جاهامون عوض شه» پدر به آهستگی دستش را دور گردن باران انداخت و در حالیکه سر او را به سینه اش نزدیک می کرد گفت :« چیزی نیست بابا.بریم.» و در همون حالت به سمت در حرکت کرد.

آرام لای در را باز کرد و گفت :« باران نمی خوای بری دانشگاه؟»باران در حالیکه چشماش هنوز بسته بود گفت :« چرا الان میام» در حالیکه پدر به آرامی در را می بست. باران به سرعت روی تخت نشست و گفت :« بابا، حالت خوبه» دوباره در را باز کرد و در حالیکه به باران خیره شده بود گفت:« آره؟ چطور» باران دستی توی موهاش کشید و گفت :« صبحها میامدی توی اتاق بالای سرم. پیشونیم رو می بوسید و می گفتی نمی خوای بری دانشگاه؟ اما امروز حتی تو اتاقمم نیامدی چه برسه بخوای پیشونیم رو ببوسی» پدر به آرامی وارد اتاق شد روی تخت نشست و پیشانی باران رو بوسید و گفت:« چیزی نیست. نگران نباش»



[ دوشنبه 1389/08/3 - 03:06 ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]