تبلیغات
جهنم سرد... - بدون عنوان

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

بدون عنوان

سیگار اسپرسوی نازنین ، بارها دیده ای که از بهترین دوستانم خواسته ام بنویسند. بارها از عزیزی چون تو بارها از لیلی عزیز بارها از مرد بی لب بارها بارها بارها... حس بدیست اما فکر می کنم تمام شده ام. می دانم از صمیم قلب می دانم پست «دوزخی کمک می خواهد» را فهمیده ای. مطمئنم با وجودت لمس کرده ای. دوزخی اگر می نوشت از آنهائی می گفت؛ از حس هائی می گفت؛ از دردهائی می گفت که حالا نباید بگوید که اگر لب گشود می دوزند لبهایش را. چگونه بگوید که گاه گاهی صفحه ای باز می کند که عکسی را نگاه کند که برود به زمان دانشگاه. با صدای پویان اشکهایی که در حدقه حلقه زده پاک می کند و لبخند مصنوعی می زند که چه من رامم؟؟؟!!!!!!چقدر دلم برای شبهای گریه تنگ شده. چقدر برای آن شبها که وقتی معشوق را می کشتم. زار می زدم. تخلیه می شدم. برای شبهای اتاق شماره 13 که پرواز می کردم.حالا دیگر گریه هم نمی کنم .بنویسم؟ می دانم که عصیان دوزخی را دیده ای. جفتک انداختن هایش را. بی پروا بودن هایش را. حالا بگو دوزخی رام دیده ای؟؟؟ پرم از نوشتن. از گفتن. از فریاد کردن. کی بترکم خدا داند.

امروز آمدم که چیزی بگویم. کامنتت را دیدم. کامنت بانو. تنها دو نفری که باقیند. یادم رفت چه می خواستم بگویم.

در اتاق کارم نشسته ام.

تنها .

دیگر اشک در حدقه حلقه نزد. که آرام سرازیر شد. اگرچه بی صدا اما سرازیر شد.



[ یکشنبه 1389/06/14 - 10:40 ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]