تبلیغات
جهنم سرد... - دوزخی کمک می خواهد

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

دوزخی کمک می خواهد

می گویند دیگر دوزخی نیستی. می گویند دیگر آن دوزخی ایستاده بر جهنم سرد نیستی. می گویند دوزخی متاهل نه آن شیوائی کلام را دارد نه آن شجاعت بیان. می گویند دوزخی دیگر اگر هم بخواهد نمی تواند آنگونه بنویسد که ده سال پیش می نوشت. حتی پنج سال پیش حتی دو سال پیش. می گویند دوزخی مرده وجایش "پ" نشسته. می خواهم فریاد بزنم و بگویم دوزخی زنده‌ست. اماوقتی باز می گردم به دوزخی میبینم از دوزخی چیزی نمانده. بیاد دارم شبهای دست نوشته های یک قاتل را که چگونه معشوق را با روسری سفید رنگش خفه کردم و لذت بردم از این که او را می کشم. بدون حب و بغض اگر باشم باید اعتراف کنم که در شبهای دست نوشته های یک قاتل گاه آنچنان از خود می ترسیدم که چراغ را روشن میکردم ،جلوی آینه می ایستادم واز خود می پرسیدم. با تردید می پرسیدم. با ترس می پرسیدم : حالت خوبه؟ بیاد دارم شبهای اتاق شماره 13 که از باران متنفر بودم . بارها پنجره اتاقی را تجسم می کردم که نرده های زنگ زده‌اش من را از دنیای بیرون جدا کرده بود ومن می خواستم بشکنم تمامی قفس را. بال بگشایم به فضای بیرون و چون نمی توانستم ؛با شیشهء شسکسته رگ می زدم و خلاص می شدم از دیوارهای سفیدرنگی که از سفیدیشان چیزی باقی نمانده بود.بیاد دارم شبهای رویا را. آن شبها که تمامی نفرتم را از دانشگاه و کودکان دانشگاهی را؛ فریاد می کردم در صفحات مجازی دنیا. وای دانشگاه. که هر چه می کشم از این هرزه خانهء هرزه پرور است. آنجا که احساساتت را به لجن می کشد. خوارت می کند و زیربار هجمه های سیاه لهت می کند این محل آموزش.کودکانی که چون نام دانشجو را پذیرفته اند فکر می کنند آنقدر بزرگند که می توانند لنگشان را وا کنند و برینند بر وجودت. بیاد دارم. هنوز آن شبهای دلهره را بیاد دارم. دلهره از نگارش آنچه نباید بیان شود. از آن شبهای بی خوابی. از آن شبهای تنهائی. از آن شبهای دود پخش شدهء سیگار در فضای تاریک اتاق. بیاد دارم که وجودم را در جهنم سردم فریاد می کردم. احاسم را. دردم را. و حال از من می پرسند دیگر مگر دوزخی دردی دارد؟ مگر تنهاست؟ دوزخی ازدواج کرده و من سخت به این فکر می کنم مگر دوزخی متاهل ،درد ندارد. مگر شبهای تنهائی ندارد؟ مگر شبهای فریاد ندارد؟ دوزخی تنها چیزی که الان ندارد وقت است. دوزخی که بیست و نه سال از زندگی را با مزهء تلخ درد و نکبت گذرانده مگرمی تواند یکساله خوشبخت ترین انسان روی زمین باشد؟ و شهد شیرین آن را بچشد؟ هنوز هم ذهن دوزخی درگیر دردهاست. درگیر قانونها. درگیر افاضات فاضلان. دوزخی همان دوزخیست. همان دوزخی که افسار پاره می کرد و تمامی قوانین انسانیه ضد انسانی را به باد انتقاد می گرفت. حال که می خواهم بنویسم همان دلهره را دارم. همان دلهره از نگاشتن انچه نباید نوشته شود. چقدر حس می کنم به دوزخی نزدیکم.چندی پیش شاید یکماه پیش و شاید کمی بشتر یک سلام من را به خاطرات دانشگاه برد. خاطراتی که همیشه از آن فراریم. خاطراتی که بوی تعفن می دهد پس از گذشت سالها. خوشحال بودم از اینکه دانشجو شده ام . اما در تمامی دوران دانشجوئی همه چیز جستم جز دانش.بهمن ماه سال 1377 پنج ماه از دانشجوئی ام گذشته بود که کمرم شکست. یک تلفن یک خداحافظی و تمام شد هر آنچه شش سال بدست آمده بود. شکستم و نام دوزخی بر خود گذاشتم. متنفر بودم از بهمن و انکه در بهمن ماه متولد شد و در بهمن ماه کشت. و من مردم. بارها در خود. ماهها گذشت تا توانستم خودم را بیابم. خودی که دیگر از او چیزی نمانده بود جز پوست و استخوان و نئشگی در افیون. می خواستم دست بگذارم بر زانو و بلند شوم اما می شد؟؟ خاطرات بهمنی را چه می کردم. یک نگاه آشنا را می شناختم در میان انبوه نگاههای سرد و سیاه کودکان دانشجو شده. چقدر این نگاه آشنا بود برایم. نگاهش، لبخندش، بویش چنان بهمنی بود. و یک روز پرسیدم. در میان پارکینگ دانشگاه نشسته بر چمنهای آب داده شده که متولد بهمنی؟ و جواب مثبت بود. دیگر بار صدای شکسته شدن استخوانهایم را شنیدم. و من باز دلبسته بودم به بهمنی یک بهمنی دیگر و می دانستم که من با بهمنی تفاوتی دارم از زمین تا آسمان. صبحها تنها یک چیز مرا به سمت دانشگاه به حرکت در می آورد. لبخندی که از من می دزدید در صف طویل سرویسهای دانشگاه. و منتظر می ماندم بدون رفتن کلاس در میان صف بازگشت و بازهم تا مرا می دید. نگاهش را می دزدید. لبخندش را نیز. راه کج می کرد و رو بر می گرداند . می دانستم که می داند تنها بخاطر او ایستاده ام منتظر. نه کلاس می خواستم نه دانشگاه. نه استاد برایم مهم بود و نه نمره. همان لبخند دزدیده شده آرامم می کرد. می فهمیدم هنوز زنده ام. افیون را دور انداختم چرا که افیون بهتری داشتم. همان نگاه دزدیده شده از نگاهم نئشه ام می کرد. همان بهمنی فراری. چه شرط بندیهائی کردم برای بدست آوردن تلفنش. و چه هزینه ها پرداختم برای برد این شرط بندی. و چقدر می ترسیدم از اینکه زنگ بزنم و گوشی رابردارد و پای تلفن بگویم باختی! و من باختم. باز هم باختم. می دانستم هرگز نمی توانم داشته باشمش. اما باز هم بر روی زندگیم شرط بستم. و چقدر سخت باختم. بیاد دارم که در آینه کوچک آرایشیش سر کلاس ریاضی من را زیر نظر داشت و تا نگاهم در نگاهش بر روی آینه کوچکش با هم گره خورد؛ آینه اش را با اضطراب جمع کرد و در کیفش گذاشت. باور نمی کردم که همین کوچک نگاهی مرا مسرور کند به اینکه گرفتار دوزخیست. اما دلیل فرارش از نگاهم را نمی فهمیدم؛آگر گرفتارست. ازدواج کرد و رفت. دانشگاه گور من بود و قدرت نوشتنم. چنان نوشته ای که هر کس خواند اولین سوالی که پرسید این بود که آیا واقعیست. واقعیت چیست؟؟؟ چه چیز واقعیست و چه چیز غیر واقعی؟ من دردهایم را نگاشتم. از دنیا تا دست دست نوشته های یک قاتل. چه انهائی که زیر چاپ رفت و چه انهائی که سانسور شد در انبوه سانسورها. و حالا که دوزخی که متاهل است دچار خودسانسوریست. نمی تواند و نباید از انچه بر او گذشته سخن بگوید. نباید کسی بفهمد که گاه گاه به بهمنی فکر می کند به اشتباهاتی که خود کرد و اشتباهاتی که او کرد. دوزخی دچار خود سانسوری شد. گاه همسرم به من می تازد و از من می خواهد بنویسم. از چه نمی دانم. تا ذهن و جسمم دچار خودسانسوریست از چه بگویم؟ از بهمنی؟ از دانشگاه؟ از قوانین مسخره بشری که نمی گذارد فکر کنی به کسی که روزگاری در تصوراتت لمسش کردی، داغی بدنش را حس کردی، لبهایش را بوسیدی و بعد او را در ذهنت کشتی؟ با روسری سفید رنگش خفه اش کردی؟ چگونه دوزخی می تواند بنویسد وقتی درگیر زندگیست؟ وقتی دچار است؟ دوزخی همان دوزخیست چه بخواهد چه نخواهد! چه بخواهند چه نخواهند. دوزخی چشمانش می دود در میان خیابان برای یک لحظه نگاه آشنا. ننوشتن دوزخی مساویست با مرگش و من هر روز و هر ساعت جون کندن دوزخی را می بینم. دوزخی کمک می خواهد. دوزخی شوک می خواهد. دوزخی هوای نوشتن دارد. دوزخی بدون قلم دوزخی نیست. دوزخی می خواهد برگردد به نوشتن. کمک می خواهد و دنبال دستیست که کمک کند که بنویسد. دوزخی کمک می خواهد.

 



[ شنبه 1389/05/2 - 18:40 ]
[ویرایش شده در : شنبه 1389/05/2 - 18:44]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]