تبلیغات
جهنم سرد... - غریبه ام با خود

مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم مهم نیست ؛ مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد-صمد بهرنگی. . .

غریبه ام با خود

گاهی فکر می کنم این من نیستم. این من نیستم که از صبح تا شب برای لقمه نانی سگ دو می زنم. این من نیستم که نمی خوانم ، نمی بینم ، نمی نویسم. گاهی فکر می کنم از خودم چنان فاصله گرفته ام که دیگر برای خودم هم غریبه شده ام. گاهی فکر می کنم دوزخی آنچنان شده که دیگران می خواهند باشد. مهربان، پور شور، شاد. گاهی فکر می کنم زندگی چه بازیهای عجیبی دارد و من چطور ناخواسته پایم به این بازی باز شد. گاهی دلم برای خودم تنگ می شود. گاهی دلم برای خودم می سوزد. گاهی دلم می خواهد از این قفس فرار کنم. اما نمی دانم و نمی فهمم چه چیز مرا اینگونه محبوس کرده. یک شب مانده بود به ازدواجم. در بالکن خانهء عزیزی سیگار می کشیدیم. یک نفر که هرگز و هرگز به مخیله ام خطور نمی کرد که نوشته های دوزخی را بخواند سرزنشم کرد که چرا جهنم سردم را بستم. اگرچه باور دارم که این عزیز تفکراتش با تفکرات دوزخی به اندازه ارتفاع دماوند فاصله دارد. اما تعجب می کردم که چرا چنین عزیزی باید من را مورد مواخذه قرار دهد که چرا نمی نویسم. از آن شب هر گاه دلم برای خودم تنگ شد یاد حرفهای او افتادم. یاد آنکه می گفت به خودت برگرد. شاید اگر به خودم برگردم دیگر دلتنگ خودم نشوم. می خواهم باز گردم به جهنم خود ساخته. دوزخی می خواهد دوزخی بماند.شاید این بازگشت به خاطر عزیزی باشد که برق یک احساس شیرین را در چشمان دوزخی دید و او را به بازگشت به خودش امیدوار کرد. از او ممنونم. همیشه و همیشه 



[ دوشنبه 1388/12/10 - 14:37 ]
[ویرایش شده در : دوشنبه 1388/12/10 - 14:52]
[ پیام ()|| دوزخی ] [] [+]